حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٢٧ - مطلب دويم در بيان قليلى از بدع و قبايح اعمال و شنايع افعال عمر است
آنكه شك در گفتار آن حضرت كرد و اعتراض كرد كه چرا گفته تو بعمل نيامد و ظاهر ميشود كه حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از او دلتنگ شده بود و او را شككننده ميدانست و آن قدر خاطر خطير آن جناب را رنجانيده بود كه در خاطر داشت و مترصد اثبات صدق بر آن منافق بود كه در روز فتح مكه او را طلبيد و فرمود كه آنچه مىگفتم اين بود و تو نسبت دروغ بمن دادى و از جمله آنها آنست كه در صحيح مسلم روايت كرده است و ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه ايراد نموده است كه ابو هريره گفت روزى من پى حضرت رسول (ص) رفتم تا آنكه در باغى از باغهاى انصار آن حضرت را يافتم حضرت نعلين خود را بمن داد و گفت اين دو نعل را ببر و هر كه را در بيرون اين باغ ببينى كه شهادت دهد بلا اله الا اللَّه و در دل خود يقين بآن داشته باشد پس بشارت ده او را به بهشت ابو هريره گفت اول كسى را كه ملاقات كردم عمر بود و گفت اين نعلها چيست اى ابو هريره گفتم نعلهاى حضرت رسول اللَّه است مرا با اينها فرستاده كه هر كه را بينم آن بشارت را باو بدهم پس دستى بر سينه من زد كه به پشت بر زمين افتادم و گفت برگرد اى ابو هريره پس برگشتم بخدمت حضرت رسول (ص) و ميگريختم و ميگريستم و عمر از پى من مىآمد پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت چه ميشود ترا اى ابو هريره من قصه را نقل كردم حضرت به عمر گفت چرا چنين كردى عمر گفت پدر و مادرم فداى تو باد آيا تو نعلهاى خود را به ابو هريره دادهاى كه آن بشارت را بدهد گفت بلى عمر گفت مكن اين كار را كه مردم اعتماد بر آن خواهند كرد بگذار مردم اعمال خير بكنند- حضرت فرمود مخالف امر من كردى از براى مصلحت دين پس بگذار اعمال خير بكنند- مؤلف گويد اگر چه آثار وضع تا آخر اين حديث ظاهر است چنانكه بر هر عاقلى مخفى نيست و ليكن از احاديث صحاح ايشانست و دلالت بر بيشرمى و بىحيائى و بىادبى عمر ميكند و رد قول حضرت رسول كرد و آن عين شركست و ابو هريره بىگناه را زد و خفت رسانيد و آخر حديث اگر راست باشد حضرت از براى مصلحتى در اين وقت ترك اظهار اين سخن فرمود و شايد مصلحت ترك معارضه و بىحيائى آن ملعون باشد و ايضا بخارى و مسلم هر دو در صحيح خود روايت كردهاند كه چون عبد اللَّه ابن ابى منافق مرد پسر او آمد بنزد رسول خدا و سؤال نمود كه حضرت پيراهن خود را شفقت فرمايد كه پدر خود را در آن كفن كند حضرت باو عطا كرد باز التماس كرد كه حضرت بر پدر او نماز كند حضرت برخاست كه بر او نماز كند عمر برخاست و جامه حضرت گرفت و پس كشيد و گفت نماز ميكنى بر او و حال آنكه نهى كرده است پروردگار تو آنكه بر او نماز كنى پس رسول خدا گفت دور شو از من اى عمر چون بسيار مبالغه كرد حضرت فرمود خدا مرا مخير كرد و فرمود اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ