حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٥٥ - مطلب دويم در بيان قليلى از بدع و قبايح اعمال و شنايع افعال عمر است
اگر كسى گويد كه هرگاه حضرت ميدانست كه خلافت باو نميرسد چرا داخل شورى ميشد جوابش آنست كه چون ابو بكر و عمر در روز اول آن حديث را وضع كردند كه نبوت و خلافت در يك سلسله جمع نميشود و عمر نيز مكرر اين را ميگفت و در خاطرهاى مردم مركوز شده بود اگر حضرت داخل شورى نميشد هرگز احتمال خلافت ببنى هاشم نميدادند و حق باو بر نميگشت چون حضرت بامر او داخل شورى شد دانستند كه آن روايت موضوع و آن حرف بىاصل بوده است چنانچه ابن بابويه از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه چون عمر نامه شورى را نوشت در اول صحيفه نام عثمان را نوشت و على را در آخر همه نوشت عباس بحضرت گفت كه تو را بعد از همه نوشته است و ترا بيرون خواهند كرد از من بشنو و داخل شورى مشو حضرت جواب باو نگفت چون با عثمان بيعت كردند عباس گفت نگفتم چنين خواهند كرد حضرت فرمود كه اى عم داخل شدن من سببى داشت كه بر تو مخفى بود نشنيدى كه عمر بر منبر گفت كه خدا بر اهل بيت نبوت و خلافت را جمع نخواهد كرد من خواستم كه او بزبان خود تكذيب خود بكند و مردم بدانند كه آنچه پيشتر ميگفت باطل و دروغ بود و ما صلاحيت خلافت داريم پس عباس ساكت شد و ايضا در امور و افعال ايشان مصالح بسيار است كه عقول ناقصه ما بآنها نميرسد و اين نيز معلوم بود كه اگر آن حضرت داخل در شورى نميشد جبر ميكردند او را بر بيعت يكى از آنها و ممكن بود كه مردم توهم كنند كه حضرت به رضا و رغبت ترك خلافت كرده و با آنها بيعت كرده است بخلاف آنكه داخل در شورى شود و طلب حق خود بكند و حجتها بر ايشان تمام كند كه توهم رضا و اختيار برطرف شود چنانكه طبرى در اين قصه روايت كرده است كه عبد الرحمن بآن حضرت گفت كه يا على بر جان خود راهى مگشا كه كشته شوى من نظر كردم و با مردم مشورت كردم ايشان كسى را معادل عثمان نميدانند پس على عليه السّلام بيرون آمد و فرمود كه آنچه مقدر شده است خواهد شد و در روايت ديگر طبرى چنين است كه چون مردم با عثمان بيعت كردند على عليه السّلام مضايقه كرد در بيعت عثمان عثمان اين آيه را خواند كه در شأن خودش و امثال او كه بيعت رسول را شكستند نازل شده فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ تا آخر آيه چون حضرت اين تهديد را شنيد برگشت و بيعت كرد و ميفرمود كه مكر كردند و عجب مكرى كردند و سيد مرتضى از بلادرى كه از معتبرترين مورخين عامه است روايت كرده است كه چون عبد الرحمن با عثمان بيعت كرد حضرت امير ايستاده بود نشست عبد الرحمن گفت بيعت كن و اگر نكنى گردنت را ميزنم و در آن روز بغير از او كسى شمشير نداشت پس على غضبناك بيرون