حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٤٢ - فصل ششم در بيان افضليت آن حضرت است بر ساير صحابه
آنچه كرد باعدا عدو خود مروان بن الحكم و عبد اللَّه بن الزبير و سعيد بن العاص كه در جنگ جمل بر ايشان مسلط شد و بعد از آنكه همه اسير او شدند همه را رها كرد و متعرضشان نشد و تلافى ننمود با آنكه عبد اللَّه بن زبير در ميان مردم او را دشنام ميداد و بلفظ لئيم و احمق نام ميبرد وقتى كه او را اسير كرد او را سر داد و گفت برو تا تو را نبينم و بيش از اين نگفت و از آنچه عايشه باو كرد چون بر او ظفر يافت نهايت شفقت و مهربانى باو فرمود و اهل بصره شمشير بر او و اولادش كشيدند و ناسزا و لعن كردند چون بر ايشان ظفر يافت شمشير از ايشان برداشت و امان داد و اموال و اولادشان را نگذاشت غارت كنند آنچه در جنگ صفين با معاويه كرد كه اول لشكر او سر آب را گرفته ملازمان آن حضرت را از آب منع كردند بعد از آن حضرت آب را از تصرف ايشان گرفت و ايشان را بصحراى بىآبى راند اصحاب گفتند تو هم آب را از ايشان منع نما تا از تشنگى هلاك شوند و حاجت بجنگ نباشد فرمود نه و اللَّه آنچه ايشان كردند من نميكنم و شمشير تيز مغنى است از اين و فرمود طرفى از آب را گشودند تا آنها آب بردارند و اما جهاد در راه خدا معلوم است دوست و دشمن را كه او سيد مجاهدينست بلكه جهاد مخصوص اوست و هيچكس ديگر را بسوى او جهاد نيست و در اين باب اطناب بىفايده است زيرا جهاد آن حضرت از امور ضروريه متواتر است و اما فصاحت او امام فصحا و سيد بلغاء و استاد خطباست بلغاء كلام او را دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق گفتهاند كسى از خدمت حضرت نزد معاويه رفت و گفت از پيش عاجزترين مردم در كلام آمدهام گفت واى بر تو او را عاجز ميگوئى و اللَّه كه راه فصاحت و بلاغت را بر قريش كسى غير او نگشوده و قانون سخنورى را سواى او كسى تعليم ننموده و اما حسن خلق و شكفته روئى او ضرب المثل است تا حدى كه اعدايش او را باين عيب كردند و عمرو بن عاص گفت او بسيار دعا به و خوش طبعى ميكند و عمرو اين را از قول عمر برداشته كه او براى عذر اينكه خلافت را بآن حضرت نداد گفت بازى گر است و صعصعة بن صوحان و ديگر شيعيان در وصف او گفتند در ميان ما كه بود مثل يكى از ما بود بهر جانب كه- مىخوانديم مىآمد و هر چه ميگفتيم مىشنيد و هرجا كه ميگفتيم مينشست و با اين حال از او ميترسيديم مانند اسير دست بسته كه كسى با شمشير برهنه بر سرش ايستاده باشد و خواهد گردنش را بزند روزى معاويه بقيس بن سعد ميگفت خدا رحمت كند ابو الحسن را كه بسيار خندان و شگفته و خوش طبع بود قيس گفت بلى چنين بود و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هم باصحابه خندان و خوش طبع بود اى معاويه تو بظاهر چنين نمودى كه مدح او ميكنى اما قصد ذمش