حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٤٧ - مطلب دويم در بيان قليلى از بدع و قبايح اعمال و شنايع افعال عمر است
و گفته است فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ و اگر مراد او بدعابه و مزاح امرى باشد كه منافى تمدين و وقار و نفاذ حكم و متضمن لهو و لعب باشد بر همه عالم ظاهر است كه آن حضرت بخلاف اين اوصاف موصوف بود و رعبش در دلهاى كافران و منافقان بمقتضاى أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ بمرتبه متمكن بود كه نامش را كه ميشنيدند بدنشان ميلرزيد و باين سبب قبول خلافت او نميكردند و عمر خود او را نسبت بفخر و تكبر ميداد و از ابن عباس روايت كردهاند كه چون آن حضرت ساكت بود ما جرأت نميكرديم كه ابتداء بسخن نمائيم و ابن ابى الحديد از زبير بن بكار روايت كرده است كه عمر بابن عباس گفت اگر صاحب شما على متولى خلافت بشود ميترسم كه عجبى كه او دارد او را از راه بدارد و باز ابن الانبارى روايت كرده است كه على آمد بمسجد و نزد عمر نشست و نزد او جماعتى بودند چون برخاست يكى از حاضران او را نسبت بتكبر و عجب داد عمر گفت سزاوار است مثل او را كه تكبر كند كه اگر شمشير او نبود ستون اسلام راست نميشد و او در قضا از همه عالم اعلم است و از او است سوابق و شرف اين امت پس كسى گفت هرگاه چنين است چرا او را خليفه نميكنيد گفت ما از خلافت او كراهت داريم بجهت آنكه كم سن است و فرزندان عبد المطلب را دوست مىدارد.
و ايضا روايت كرده است كه عمر بابن عباس گفت كه شما اهل بيت رسول خدا و پسران عم اوئيد چرا قوم شما خلافت را بشما وانگذاشتند ابن عباس گفت نميدانم هرگز بغير از نيكى چيزى در خاطر نداشتيم از براى ايشان عمر گفت نخواستند قوم شما از براى شما پيغمبرى و خلافت جمع شود پس شما بآسمان بالا رويد از نخوت و تكبر و شايد شما گوئيد كه اول كسى كه شما را دور كرد از خلافت أبو بكر بود او مطلبش اين نبود و ليكن امرى رو داد كه علاجى بغير آن نداشت و اگر نه رأى أبو بكر بود در حق من هرآينه از براى شما از خلافت نصيبى قرار ميداد و اگر ميكرد بر شما گوارا نميشد زيرا كه قوم شما نظر ميكنند بسوى شما مانند نظرى كه گاو ميكند بقصابى كه آن را ميكشد و باز ابن ابى الحديد از عبد اللَّه بن عمر روايت كرده است كه روزى پدرش با عبد اللَّه بن عباس گفت كه ميدانى كه چه امر مانع شد مرا از آنكه خلافت را بشما بدهند گفت نه عمر گفت و ليكن من ميدانم گفت آن چيست عمر گفت كراهت داشتند قريش از آنكه جمع شود از براى شما پيغمبرى و خلافت و يكباره مردم را پامال كنيد پس قريش از براى خود تدبير كردند و اختيار نمودند و توفيق يافتند و رأى درستى اختيار كردند ابن عباس گفت آيا خليفه غضب خود را از من دور ميگرداند كه جواب