حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢٤٥ - مطلب دويم در بيان قليلى از بدع و قبايح اعمال و شنايع افعال عمر است
قريش تو را امام كنند و تو قوم خود را بر مردم سوار كنى و ايشان را بفيء مسلمانان اختصاص دهى بعد از آن گرگانى از عرب بر تو بشورند و تو را بكشند و بعد از آن رو بعلى كرد و گفت اگر تو مزاح و شوخى نميداشتى براى اين كار خوب بودى و اللَّه كه اگر ايمان تو را با ايمان اهل زمين بسنجند بر همه زيادتى كند بعد آن حضرت برخاست و بيرون رفت عمر گفت و اللَّه قدر اين مرد را ميدانم و مرتبهاش را ميشناسم اگر كار خود را باو واگذاريد شما را بر حق واضح و راه روشن بدارد پرسيدند كه كيست آن گفت اينكه از ميان شما برخاست و ميرود اگر او را صاحب اختيار كنيد شما را براه خدا ميبرد گفتند چه مانع است كه باو نميدهى گفت نميخواهم كه بار ديگر اين كار در زندگى و مردگى بر دوش من باشد و بروايت ديگر در روز غير شورى گفت نبوت و خلافت را براى بنى هاشم جمع نميكنم و بروايت ديگر گفت كم سن است بعد از آن گفت عمر آه اگر ابو عبيده جراح يا سالم مولاى حذيفه زنده ميبودند هيچ تشويش و ترددى نبود و ايشان براى اين كار مناسب و بىعيب بودند بعد از آن عمر ابو طلحه انصارى را طلبيد و گفت پنجاه كس از انصار را بردار و اين شش نفر را در خانه جمع كن و شما همه با شمشيرهاى برهنه بر در آن بايستيد و تعجيل كن و بيش از سه روز مهلت مده تا ايشان با هم مشورت كنند و يكى از اين جمله خود را براى اين كار اختيار كنند و اگر پنج كس متفق شوند و يكى مخالفت نمايد گردن او را بزن و اگر چهار كس اتفاق نمايند و دو كس مخالفت ورزند هر دو را گردن بزن و اگر سه كس اتفاق كنند كه عبد الرحمن در ميان ايشان باشد بقول او عمل كنيد و اگر آنسه كس ديگر بر مخالفت مصر باشند گردن ايشان را بزن و اگر سه روز بگذرد و اتفاق بر امرى نكنند گردن همه را بزن و مسلمانان را بگذار تا هر كه را خواهند براى خود اختيار كنند چون عمر را دفن كردند ابو طلحه با پنجاه كس همه با شمشيرهاى برهنه بر در خانه ايستادند و حضرت امير بروايات مستفيضه مخالف و مؤالف قريب بصد منقبت از مناقب غير متناهيه خود را بر ايشان شمرد و همه تصديق كردند و با يكديگر مشورت كردند و گفتند اگر خلافت باو داده شود هيچ كس را بر يكديگر زيادتى نخواهد بود و همه مسلمانان را مساوى خواهد كرد و باين سبب بخلافت او راضى نشدند و چون طلحه از خلافت خود مأيوس شد و دانست كه خلافت از على و عثمان بيرون نميرود و با بنى هاشم عداوت داشت و گفت من حصه خود را بخشيدم بعثمان زبير چون عمهزاده حضرت امير بود براى حميت قرابت گفت من حصه خود را بعلى بخشيدم بعد از آن سعد بن ابى وقاص نيز چون دانست كه خلافت باو نميرسد گفت من حصه خود را بابن عم خود عبد الرحمن دادم چون هر دو از