حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢١٣ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
مرخص نمود و اكثر زنان و دختران حامله بودند و چون خالد از وعده كشتن او ترسان و هميشه از او گريزان بود پيش عمر آمد و گفت بعوض كشتن مالك ميروم و سعد بن عباده را ميكشم و رفت و سعد را چنانكه گذشت كشت عمر از او راضى شد و پيش خود طلبيد و پيشانيش را بوسيد و چون برادر مالك آمد و گفت بوعده وفا كن و خالد را بكش گفت من خلاف آنچه صاحب رسول اللَّه كرده نميكنم و در روايات شيعه وارد شده است كه چون اسيران را بنزد أبو بكر آوردند مادر محمد حنفيه در ميان آنها بود چون چشمش بضريح منور حضرت رسول افتاد صدا بگريه و افغان بلند كرد و گفت السلام عليك يا رسول اللَّه صلوات فرستد خدا بر تو و اهل بيت تو اينها امت تواند و ما را اسير كردند مانند كافران بويه و ديلم و بخدا سوگند كه گناهى نداشتيم بغير آنكه تخم محبت اهل بيت تو را در سينه خود سرشتيم و اقرار بفضل ايشان نموديم پس نيكى را بد انگاشتند و بدى را نيكى پنداشتند و انتقام ما را از ايشان بكش پس با مردم خطاب كرد و گفت ما را چرا اسير كرديد ما اقرار بوحدانيت خدا داريم و رسالت رسول او گفتند گناه شما آنست كه زكاة را ندادهايد گفت اگر راستگوئيد مردان ما ندادهاند گناه ما زنان و اطفال چيست پس طلحه و خالد برخاستند كه او را بحصه خود بگيرند گفت نه و اللَّه مرا مالك نمىتواند شد كسى و نيست شوهر من مگر كسى كه خبر دهد مرا كه در هنگام ولادت من چه بر من گذشته است در اين وقت حضرت امير عليه السّلام حاضر شد و فرمود كه من خبر مىدهم چون مادرت را وضع حمل نزديك شد گفت كه خدايا وضع اين حمل را بر من آسان گردان بعد از آن اگر خواهى نگاهدار و اگر خواهى بردار چون متولد شدى همان ساعت زبان گشودى و اداى شهادتين نمودى و بمادر خود گفتى كه چرا بهلاكت من راضى بودى زود باشد كه سيد اولاد آدم مرا نكاح كند و سيدى از من بوجود آيد چون مادرت اين سخنان را شنيد فرمود آنها را بر پاره مسى نقش كرده در آن زمين دفن كردند و در وقتى كه ترا اسير ميكردند تمام اهتمام تو آن بود كه آن نوشته را ضبط نمائى تا آنكه آن را برداشتى و بر بازوى خود بستى بعد از آن بمبالغه عثمان و ديگران آن لوح را گشودند بهمان عبارت كه فرموده بود منقوش ديدند پس حضرت آن را گرفت و بخانه اسماء بنت عميس فرستاد تا برادرش آمد و او را بآن حضرت تزويج نمود و از احاديث عامه ظاهر ميشود كه يكى از اسباب كشتن خالد مالك را آن بود كه عاشق زن او شده بود چنانچه مؤلف روضة الاخبار نقل كرده است كه چون مالك را آوردند بكشند زنش كه ام تميم دختر منهال بود و مقبولترين اهل زمان خود بود آمد و خود را بروى مالك انداخت و گفت دور شو من كشته نشدم مگر بسبب تو و زمخشرى