حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٢١١ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
و مشورت و رويت واقع شد خدا نگاه داشت مسلمانان را از شر آن پس هر كه عود كند بمثل آن او را بكشيد و كسى كه اندك شعورى و انصافى داشته باشد ميداند كه كلامى واضحتر نميتوان گفت در مذمت أبو بكر و بطلان خلافت او پس اگر راست گفته است پس أبو بكر اين قدر دور است از اهليت خلافت كه متضمن شر مسلمين است تا حدى كه موجب قتل است و اگر دروغ گفته است پس او قابل خلافت نيست و اگر گويند كه خلافت عمر مبتنى بر خلافت أبو بكر بود چون تواند بود كه قدح كند در آن با حيله و آن مكرى كه او داشت جواب گوئيم كه چون امر خلافت و سلطنت او مستقر شده بود و هيبت و رعب او در دلها جا گرفته بود ميدانست كه باين سخنان خلافت او بهم نمىخورد و كسى جرأت اعتراض بر او ندارد و ميترسيد كه خلافت بعد از او بامير المؤمنين عليه السّلام برسد اين سخن را گفت كه اين راه را ببندد و تدبير شوراى شوم او جارى شود چنانچه ابن ابى الحديد از حافظ روايت كرده است كه چون عمر شنيد كه عمار ميگفته است كه اگر عمر بميرد من با على بيعت ميكنم لهذا اين سخن را گفت و بخارى و غير او روايت كردهاند كه عمر در خطبهاش گفت شنيدم كه قائلى از شما گفته است كه اگر امير المؤمنين يعنى خودش بميرد من بيعت خواهم كرد با فلان پس مغرور مشويد بآنكه بيعت أبو بكر فلته و بىخبر شد و تمام شدن آن چنين بود و ليكن خدا شر آن را دفع كرد پس معلوم شد كه عداوت امير المؤمنين عليه السّلام او را بىتاب كرد و اين بر زبانش جارى شد و مطلبش تهيه قتل آن حضرت بود چنانچه در شورى نيز كرد.
طعن ششم آنست كه چون خلافت مغصوبه بابو بكر مستقر شد خالد بن وليد پليد را فرستاد بسوى قبيله بنى يربوع كه زكاة اموال ايشان را بگيرد بسبب آنكه حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مالك بن نويره را فرستاده بود كه زكاة ايشان را جمع كند و چون خبر وفات آن حضرت باو رسيد دست از گرفتن زكاة كشيد و گفت دست نگاه داريد تا معلوم شود كه امر خلافت بر كى قرار خواهد گرفت و موافق روايات شيعه سببش آن بود كه مالك از حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سؤال كرد از حقيقت ايمان حضرت در ضمن بيان اصول دين فرمود كه اين وصى منست و اشاره كرد بعلى چون حضرت از دنيا رفت مالك با قبيله بنى تميم آمد بسوى مدينه و أبو بكر را بر منبر رسول خدا ديد پيش آمد و گفت كى تو را بر اين منبر بالا برد و حال آنكه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم على عليه السّلام را وصى خود گردانيد و امر كرد بموالات او أبو بكر امر كرد كه او را از مسجد بيرون كنند منقذ و خالد او را بيرون كردند پس أبو بكر خالد را فرستاد و گفت دانستى چه گفت من ايمن نيستم از آنكه در كار ما رخنهاى اندازد كه اصلاح نتوان كرد او را