حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٩٤ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
از براى تقيه و نماز خود را بتنهائى بعمل آورد و خالد لعين شمشير بسته و در پهلويش ايستاد چون أبو بكر به تشهد نشست از آن اراده پشيمان شد و از فتنه ترسيد و شدت سطوت و شجاعت آن حضرت را مىدانست و پيوسته فكر مىكرد و تشهد را مكرر ميخواند و از ترس سلام نميگفت تا آنكه گمان كردند مردم كه در نماز سهو كرده است پس ملتفت شد بسوى خالد و گفت اى خالد مكن آنچه تو را بآن امر كرده بودم و بروايتى سه مرتبه در اين سخنان را گفت و بعد از آن سلام نماز را داد حضرت گفت اى خالد چه بود آنچه تو را امر به آن كرده بود گفت مرا امر كرده بود كه گردن تو را بزنم حضرت فرمود آيا ميكردى گفت آرى بخدا سوگند كه اگر پيش از تسليم مرا نهى نمىكرد هرآينه تو را مىكشتم پس حضرت او را گرفت و بلند كرد و بزمين زد عمر گفت بخدا قسم كه ميكشتش پس مردم جمع شدند و او را بصاحب قبر قسم دادند حضرت دست از آن لعين برداشت او بگريبان عمر بد گهر چسبيد و گفت اى پسر صهاك اگر نه وصيت رسول خدا و تقدير الهى بود هرآينه ميدانستى كه كدام يك از ما و تو كمياورتريم و كمعددتريم و داخل خانه خود شد و بروايت ديگر در نماز صبح بود و آن قدر تشهد را طول داد و فكر كرد كه نزديك بود آفتاب طالع شود و بروايت ابو ذر حضرت خالد را بانگشت سبابه و ميانين گرفت و فشارى داد او نعره زد نزديك بود جان پليدش برآيد و جامهاش را نجس كرد و دست و پا ميزد و قدرت بر سخن گفتن نداشت پس أبو بكر با عمر گفت اين از مشورت شوم تست من مىدانستم اين حالت را و خدا را شكر كن كه متوجه ما نشد و هر كه نزديك ميرفت كه خالد را خلاص كند حضرت نگاه تندى باو مىكرد كه او از ترس برمىگشت پس أبو بكر عباس را طلبيد كه شفاعت كند عباس نزد آن حضرت رفت و قسم داد او را بقبر و صاحب قبر و حسنين و مادر ايشان حضرت از او دست برداشت عباس پيشانى نورانى آن حضرت را بوسيد و در كتب معتبره مذكور است كه بعد از غصب فدك حضرت امير عليه السّلام به ابو بكر نامه نوشت در نهايت شدت وحدت و تهديد و وعيد بسيار در آن درج نمود چون أبو بكر نامه را خواند بسيار ترسيد و خواست فدك و خلافت هر دو را رد كند عمر گفت من از براى تو آب زلال خلافت را صاف گردانيدم كه بياشامى و تو ميخواهى تشنه باشى چنان چه هميشه بودى و گردنهاى گردنكشان عرب را براى تو ذليل كردهام و قدر آن را نميدانى اين على بن أبي طالب است كه بزرگان قريش را كشته است و سلسلهها را بر انداخته است و من به تدبير او را رام ميكنم و تو از تهديد او پروا مكن أبو بكر گفت اى عمر تو را بخدا سوگند مىدهم كه دست از اين افسونها بردارى بخدا سوگند كه اگر او