حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٨٨ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
و حديث مشهور مثل أهل بيتى مثل سفينة نوح و صاحب كشاف با شدت تعصب روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود كه فاطمه روح دل من است و دو پسرش ميوه دل منند و شوهرش نور ديده منست و امامان از فرزندان او امينان پروردگار منند و ريسمانيند كشيده شده ميان او و ميان خلق او و هر كه چنگ زند در ايشان نجات يابد و هر كه تخلف كند از ايشان هلاك شود و در جهنم فرو رود وا عجباه از آنكه جمعى از فضلاء با دعوى علم و فطانت و انصاف و ديانت اكتفا نمايند در تحقق رياست دين و دنيا وجوب اطاعت عامه خلق بآنكه يك كسى با شخصى بيعت كند هر چند عامه اهل فضل و علم و صلاح در طرف ديگر باشند و اگر يك شخصى شهادت دهد كه درهمى زيد از عمر و ميطلبد شهادتش را قبول نميكنند و در تحقق امامت به بيعت او اكتفا مينمايند و باين سبب يزيد پليد و وليد عنيد را كه قرآن را تير باران كردند خليفه خدا و واجب الاطاعه خلق مىدانند اگر مىخواهى در قيامت بنابر مضمون يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ با چنين امامى محشور شوى و در وزر و وبال او شريك او باشى اختيار دارى.
(چهارم) آنكه هرگاه باحاديث سابقه و اقرار مشاهير علماء عامه معلوم شد كه در مدت متمادى كه اقلش شش ماه است نزاع بود ميان حضرت امير عليه السّلام و أبو بكر و عمر در خلافت و آن حضرت قدح در ايشان و خلافت ايشان ميكرد و ايشان را نسبت بجور و ستم مىداد يا بايد قائل شوند بآنكه بناى خلافت ايشان بر باطل و جور و ستم بود يا قائل شوند بآنكه آن حضرت در اين مدت بر باطل بود و عاق امام خود بود و از روى تعصب انكار امامت امام بحق ميكرد پس يكى از ايشان بايد كه اهليت خلافت نداشته باشند و اكثر اعاظم علماى ايشان تصريح كردهاند بصحت اين حديث كه حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود كه حق با على است و على با حق است با او ميگردد هر جا كه بگردد و غزالى با آن تعصب در كتاب احياء العلوم گفته است كه هرگز صاحب بصيرتى على را نسبت بخطا نداده است در هيچ امرى و در جميع صحاح و اصول خود روايت كردهاند كه على عليه السّلام بعد از پيغمبر ديان اين امت است يعنى قاضى و حاكم اين امتست چنانچه زمخشرى گفته است و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغة از يحيى بن سعيد حنبلى روايت كرده كه گفت من حاضر بودم نزد اسماعيل بن على حنبلى كه پيشواى حنابله بغداد بود و مردى از حنابله قدرى از مردى از اهل كوفه طلب داشت او بنزد اسماعيل آمد اسماعيل از او پرسيد كه با غريم خود چه كردى طلب خود را از او گرفتى گفت بيزار شدم از طلب خود در روز غدير رفتم بنزد قبر امير المؤمنين عليه السّلام كه شايد طلب خود را از او بگيرم حالتى مشاهده كردم از فضيحتها و اقوال شنيعه و سب صحابه علانيه بىخوفى و بيمى كه طلب خود را فراموش كردم