حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٨٢ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
دروغ بر رسول خدا بستيد چون اين خبر را آورد أبو بكر گريست و گفت برو بگو امير المؤمنين تو را ميطلبد چون اين را گفت حضرت گفت سبحان اللَّه امرى را دعوى ميكند كه از او نيست چون قنفذ اين رسالت را آورد باز أبو بكر گريست پس عمر برخاست و جمعى را با خود برداشت و بدر خانه فاطمه (ع) آمد و در را كوبيد و چون حضرت فاطمه (ع) صداى ايشان را شنيد گريان شد و صدا بلند كرد كه يا رسول اللَّه ما چه كشيديم بعد از تو از پسر خطاب و پسر ابو قحافه چون مردم صداى گريه آن حضرت را شنيدند گريان برگشتند و نزديك بود كه دلهاى ايشان شكافته و جگرهاى ايشان پاره پاره شود و عمر با جمعى ماند تا على را بدر آورد و بنزد أبو بكر رسانيد پس باو گفتند بيعت كن گفت اگر نكنم چه خواهيد كرد گفتند بخدا سوگند كه گردنت را ميزنيم على گفت پس بنده خدا و برادر رسول خدا را خواهيد كشت عمر گفت بنده خدا بلى و برادر رسول خدا نه و أبو بكر ساكت بود و سخن نميگفت عمر گفت با أبو بكر كه در باب او چه امر ميكنى گفت من او را اكراه نميكنم بر امرى تا فاطمه (ع) در پهلوى او است پس على بنزد مرقد حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رفت و فرياد كرد كه ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي پس عمر به ابو بكر گفت بيا برويم بخانه فاطمه (ع) كه او را بغضب آورديم چون آمدند و رخصت طلبيدند فاطمه ايشان را رخصت نداد پس بخدمت حضرت امير عليه السّلام آمدند و استدعا كردند كه او رخصت بطلبد حضرت امير عليه السّلام از حضرت فاطمه التماس كرد كه ايشان را رخصت بدهد و جامه بر روى حضرت انداختند و چون داخل شدند حضرت فاطمه رو از ايشان گردانيد بجانب ديوار پس سلام كردند و فاطمه (ع) جواب نفرمود أبو بكر گفت اى حبيبه رسول خدا من صله قرابت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را دوستتر ميدارم از صله قرابت خود و من آرزو ميكنم كه كاشكى روزى كه پدر بزرگوارت مرد من ميمردم و بعد از وفات او نميماندم آيا گمان دارى كه من تو را شناسم و حق تو را دانم و ميراث تو را از حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بتو ندهم من شنيدم از رسول خدا كه ما گروه انبياء ميراث نداريم آنچه از ما ميماند صدقه است فاطمه گفت اگر من حديثى از رسول خدا نقل كنم آيا اقرار بآن ميكنيد گفتند بلى فرمود كه قسم ميدهم شما را بخدا كه نشنيديد از آن حضرت كه گفت رضاى فاطمه از رضاى منست و سخط فاطمه از سخط منست و هر كه فاطمه دختر مرا دوست دارد پس بتحقيق كه مرا دوست داشته و هر كه راضى كند فاطمه را بتحقيق كه مرا راضى گردانيده و هر كه بخشم آورد فاطمه را پس بتحقيق كه مرا بخشم آورده گفتند بلى اين را شنيديم از رسول خدا فاطمه گفت پس من خدا و ملائكه را گواه مىگيرم كه شما مرا بخشم آوريد و مرا خشنود نگردانيديد و اگر رسول خدا