حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٨١ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
قوت بر اين امر بيش از تو دارد و تاب برداشتن اين امر بيش از تو دارد پس باو راضى شو و اگر زنده بمانى و عمر تو دراز شود تو باين امر سزاوار خواهى بود باعتبار فضيلت و قرابتى كه تو دارى و سوابق و جهادها كه تو دارى و كردهاى على گفت اى گروه مهاجران از خدا بترسيد و سلطنت محمد را از خانه او مبريد بسوى خانههاى خود و دفع مكنيد اهل او را از مقام او و حق او بخدا سوگند اى گروه مهاجران ما اهل بيت احقيم باين از شما تا در ميان ما كسى باشد كه كتاب خدا را خواند و داند و فقيه باشد در دين خدا و عالم باشد بسنت رسول خدا و امر رعيت را براه تواند برد بخدا سوگند كه اينها همه در ما هست پس متابعت خواهش نفس خود مكنيد كه از حق دور ميشويد پس بشير بن سعد گفت يا على اگر انصار اين سخنان از تو پيش از بيعت با أبو بكر ميشنيدند دو كس بر تو اختلاف نميكردند و ليكن ايشان با أبو بكر بيعت كردهاند پس على عليه السّلام بخانه خود برگشت و ملازم خانه خود شد تا حضرت فاطمه (ع) از دنيا رحلت فرمود بعد از آن با أبو بكر بيعت كرد و باز از كتاب سقيفه نقل كرده است از امام محمد باقر عليه السّلام كه على فاطمه را سوار كرد و شب بخانههاى انصار رفت و از ايشان طلب يارى كرد و ايشان قبول نكردند و گفتند اى دختر رسول خدا ما با اين مرد بيعت كردهايم اگر پسر عم تو پيشتر اين سخن را ميگفت ما از او بديگرى عدول نميكرديم على گفت من رسول خدا را مرده در خانه ميگذاشتم و پيش از تجهيز او بطلب خلافت بيرون مىآمدم فاطمه (ع) فرمود آنچه على گفت و كرد خوب كرد و آنها كارى كردند كه خدا جزاى ايشان را خواهد داد محمد بن مسلم ابن قتيبه كه از اعاظم علماء و مورخين عامه است قصه سقيفه را در تاريخ خود بنحوى كه گذشت مبسوط تر از آن روايت كرده است تا آنكه گفته است چون به ابو بكر خبر رسيد كه جمعى تخلف از بيعت او كردند و در خانه على جمع شدهاند عمر را بسوى ايشان فرستاد و آنها را طلبيد چون ابا كردند از آمدن عمر هيزم طلبيد و گفت بحق آن خدائى كه جان عمر در دست اوست يا بيرون بيائيد يا خانه را با هر كه در آن هست ميسوزانم مردم گفتند فاطمه (ع) در اين خانه است گفت هر چند كه او باشد ميسوزانم پس همه بيرون آمدند و بيعت كردند مگر على كه گفت بخدا سوگند ياد كردهام كه تا قرآن را جمع نكنم از خانه بيرون نيايم پس فاطمه (ع) بر در خانه ايستاد و گفت من قومى بىحياتر و بدكردارتر از شما نديدهام جنازه رسول خدا را در پيش ما گذاشتيد و بدون مصلحت ما متوجه غارت خلافت شديد پس عمر بنزد أبو بكر آمد و گفت على را كه تخلف از بيعت كرده است چنين در خانه ميگذارى أبو بكر قنفذ را گفت برو على را بياور قنفذ رفت و گفت خليفه رسول اللَّه تو را ميطلبد حضرت فرمود چه زود