حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٧٩ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
كردهاند و شنيدى آنچه جوهرى در اين باب از رجال حديث نقل كرده است و همه ثقاتند و مأمونند و غير او نيز آن قدر ذكر كردهاند كه احصا نميتوان نمود و ايضا روايت كرده جوهرى از أبو بكر باهلى و اسماعيل بن مجاهد از شعبى كه أبو بكر بعمر گفت كجا است خالد بن وليد گفت حاضر است أبو بكر گفت هر دو برويد و على و زبير را بياوريد تا بيعت كنند پس عمر داخل خانه شد و خالد بر در خانه ايستاد عمر بزبير گفت اين شمشير چيست گفت اين را مهيا كردهام براى بيعت على عليه السّلام و در خانه جماعت بسيار بودند مانند مقداد و جميع بنى هاشم پس عمر شمشير زبير را كشيد و زد بر سنگى كه در آن خانه بود و شمشير را شكست و دست زبير را گرفت و برخيزانيد و بيرون آورد و بدست خالد داد و با خالد جماعت بسيار بودند كه أبو بكر بمدد فرستاده بود پس عمر داخل شد با حضرت امير عليه السّلام گفت برخيز و بيعت كن حضرت امتناع نمود دست حضرت را گرفت و كشيد و بدست خالد داد و ساير منافقان هجوم آوردند و مىكشيدند آنها را بعنف شديد و مردم جمع شدند در شوارع مدينه و نظر ميكردند و حضرت فاطمه با زنان بسيار از بنى هاشم و غير ايشان بيرون آمدند و صداى ولوله و شيون بلند شد و حضرت فاطمه ندا كرد أبو بكر را گفت خوش زود غارت آورديد بر خانه اهل بيت رسول خدا بخدا قسم كه با او حرف نخواهم زد تا خدا را ملاقات كنم چون على و زبير بيعت كردند و اين فتنه فرو نشست أبو بكر آمد و شفاعت كرد از براى عمر و فاطمه از او راضى شد و ابن ابى الحديد بعد از آنكه اين روايات را نقل كرده است گفته است كه صحيح نزد من آنست كه فاطمه از دنيا رفت و غضبناك بود بر أبو بكر و عمر و وصيت كرد كه آنها نماز بر او نكنند و اينها نزد اصحاب ما از گناهان صغيره بود و آمرزيده شدند اولى آن بود كه او را گرامى دارند و رعايت حرمت او بكنند و ايضا ابن ابى الحديد گفته است كه من نزد ابو جعفر نقيب استاد خود مىخواندم آن حديث را كه هبار ابن اسود نيزه حواله هودج زينب دختر رسول اللَّه كرد او ترسيد و فرزندى از شكمش سقط شد و بدين سبب حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در روز فتح مكه خون او را هدر كرد چون اين حديث را خواندم نقيب گفت هرگاه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خون هبار را مباح كرد از براى ترسانيدن زينب و سقط او ظاهر حال آنست كه اگر در حيات ميبود مباح ميكرد خون كسيرا كه فاطمه را ترسانيد و فرزند او را هلاك كرد ابن ابى الحديد گفت به نقيب گفتم كه من اين را از تو روايت بكنم كه فاطمه را ترسانيد و فرزندش محسن نام از او ساقط شد او تقيه كرد و گفت صحت و بطلانش را هيچ يك از من روايت مكن كه من در اين باب توقف دارم و باز ابن ابى الحديد روايت بيعت سقيفه را بهمان نحو كه سابقا