حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٦٧ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
گفت از براى اهل بيت من پيغمبرى و خلافت جمع نميشود بريده گفت بخدا سوگند كه اين را رسول خدا نگفته است و اللَّه كه در آن شهرى كه تو امير باشى من نميمانم عمر گفت او را زدند و از مدينه بيرون كردند پس عمر گفت اى پسر ابو طالب برخيز و بيعت كن حضرت گفت اگر نكنم چه خواهى كرد عمر گفت گردنت را ميزنم حضرت سه مرتبه اين سخن را گفت و اين جواب را شنيد تا حجت را بر ايشان تمام كرد پس عمر دست حضرت را گرفت و بىآنكه حضرت دست بگشايد أبو بكر دست خود را دراز كرد و بر روى دست حضرت گذاشت و بروايت ابن عباس چون عمر گفت گردنت را ميزنم حضرت فرمود بخدا سوگند اى پسر صهاك تو قادر بر آن نيستى و تو لئيمتر و ضعيفترى از آنكه اين كار را توانى كرد پس خالد برجست و شمشير كشيد و گفت و اللَّه اگر بيعت نكنى ميكشم تو را حضرت برخاست و گريبان خالد را گرفت و او را تكانى داد كه بر پشت افتاد و شمشير از دستش پريد سلمان گفت چون حضرت را بمسجد آوردند و ريسمان در گردنش بود ميكشيدند رو بجانب قبر حضرت رسول كرد و گفت ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي يعنى اى برادر قوم مرا ضعيف كردند و نزديك شد كه مرا بكشند و اين خطابيست كه هارون بموسى گفت از براى پرستيدن قوم او گوساله را پس زبير را گفتند بيعت كن او ابا كرد و عمر و خالد و مغيره شمشير را از دست او گرفتند و شكستند و او را كشيدند تا بجبر بيعت كرد سلمان گفت پس مرا گرفتند و گردن مرا فشردند تا سلعه در گردن من بهمرسيد و بجبر بيعت كردم پس ابو ذر و مقداد را بجبر و اكراه بيعت فرمودند و امير المؤمنين و ما چهار نفر بجبر بيعت كرديم و شدت و امتناع زبير از ما همه بيشتر بود و چون بيعت كرد گفت اى پسر صهاك بخدا سوگند كه اگر اين طاغيان نبودند كه تو را اعانت كردند تو نميتوانستى مرا جبر كنى در وقتى كه شمشير در دست من باشد من جبن تو و نامردى تو را خوب ميدانم و ليكن طاغى چند تو را اعانت كردند كه بقوت ايشان حمله ميكنى پس عمر در غضب شد و گفت تو صهاك را نام ميبرى زبير گفت صهاك كسيست كه من نام او را نتوانم برد صهاك كنيز حبشى بود از جدم عبد المطلب و او زناكار بود و زنا كرد با او جد تو نفيل پس خطاب پدر تو از او بهم رسيد و بعد از آنكه آن ولد الزنا از او بهم رسيد عبد المطلب صهاك را بجد تو بخشيد و پدر تو غلام جد ما است پس أبو بكر ميان ايشان اصلاح كرد و دست از يكديگر برداشتند سليم گفت من بسلمان گفتم تو با أبو بكر بيعت كردى و هيچ نگفتى سلمان گفت بعد از بيعت گفتم هلاك شديد و ملعون شديد تا قيامت آيا ميدانيد چه كرديد با خود سنت كافران پيش از خود را اختيار كرديد و افتراق و اختلاف در ميان اين امت انداختيد و دست از