حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٦٤ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
به نزديك در آمد و مانع شد قنفذ در را بعقب گشود و بر پهلوى فاطمه زد كه يك دنده از دندههاى پهلوى مباركش شكست و فرزندى كه حضرت رسول او را در شكم صديقه طاهره عليه السّلام محسن نام كرده بود سقط شد و باز ممانعت ميفرمود تازيانه بر بازوى مباركش زد كه استخوانش شكست و بهمين ضربتها شهيد شد چون او از دنيا رفت در بازويش گره بزرگى از آن ضربت مانده بود پس حضرت امير عليه السّلام را بآن حال بيرون كشيدند تا بنزد أبو بكر آوردند و عمر با شمشير برهنه بالاى سر آن حضرت ايستاد و خالد بن وليد و ابو عبيده و سالم و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبه و اسيد بن خضير و بشير بن سعد و ساير منافقان مكمل و مسلح بر دور أبو بكر ايستاده بودند.
سليم بن قيس گفت من بسليمان گفتم آيا اين جماعت بىرخصت داخل خانه حضرت فاطمه شدند گفت آرى و اللَّه مقنعه نيز بر سر نداشت و استغاثه ميكرد يا أبتاه يا رسول اللَّه ميگفت تو ديروز از ميان ما رفتى و أبو بكر و عمر با اهل بيت تو چنين ميكنند و من ديدم كه أبو بكر و آنها كه بر دور او بودند همه گريستند بغير خالد و عمر و مغيره و عمر ميگفت ما را كارى نيست بزنان و رأيهاى ايشان در هيچ امرى چون على را بنزد أبو بكر آوردند فرمود كه بخدا سوگند كه اگر شمشير بدست من ميبود شما بر من دست نمييافتيد و اللَّه كه من ملامت خود نميكنم در آنكه با شما جهاد نكردم اگر آن چهل نفر كه با من بيعت كردند بيعت را نميشكستند من جماعت شما را پراكنده مىكردم و ليكن خدا لعنت كند آنها را كه با من بيعت كردند و بيعت مرا شكستند و چون نظر أبو بكر بر آن حضرت افتاد فرياد زد كه دست از او برداريد حضرت گفت اى أبو بكر چه زود برجستيد بر مخالفت رسول خدا و اذيت اهل بيت او بكدام حق و بكدام منزلت مردم را ببيعت خود ميخوانى تو ديروز بامر خدا و رسول خدا با من بيعت نكردى؟ عمر گفت اين سخنان را بگذار دست از تو بر نميداريم تا بيعت نكنى فرمود اگر نكنم چه خواهيد كرد گفت خواهيم كشت تو را بمذلت و خوارى حضرت فرمود پس كشته خواهيد بود بنده خالص خدا و برادر رسول او را أبو بكر گفت بلى و بروايت عباس عمر گفت كه بنده خدا را قبول داريم اما برادر رسول خدا را قبول نداريم حضرت فرمود كه انكار ميكنيد كه رسول خدا مرا برادر خود گردانيد گفتند بلى پس حضرت فرمود بصحابه كه اى گروه مهاجران و انصار شما را بخدا قسم ميدهم كه نشنيدهايد از رسول خدا در روز غدير كه درحق من چه گفت و در غزوه تبوك چه گفت پس آنچه حضرت رسول علانيه درحق او گفته بود همه را ذكر كرد ايشان همه گفتند كه ما اينها را شنيديم چون أبو بكر ترسيد كه مردم او را يارى كنند خود مبادرت