حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٦٢ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
را جمع كنم پس چند روز صبر كردند و حضرت مجموع قرآن را جمع كرد و در ميان جامهئى گذاشت و سرش را مهر كرد پس آن را در مسجد آورد وقتى كه أبو بكر و عمر و صحابه در مسجد بودند و ندا كرد به آواز بلند كه أيها الناس چون حضرت رسول از دنيا رفت مشغول غسل و تجهيز و تكفين او گرديدم و بعد از آن مجموع قرآن را در اين جامه جمع كردهام و هيچ آيهاى نازل نشده است مگر حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر من خوانده است و تأويلش را بمن گفته است در قيامت نگوئيد كه ما از اين غافل بوديم و نگوئيد كه من شما را بيارى خود نخواندم و حق خود را بياد شما نياوردم و شما را بكتاب خدا دعوت نكردم عمر گفت آنچه از قرآن با ما هست ما را بس است و احتياج بقرآن تو نداريم حضرت فرمود كه ديگر اين قرآن را نخواهيد ديد تا مهدى از فرزندان من اين را ظاهر گرداند و بخانه خود برگشت پس عمر به ابو بكر گفت على را بطلب تا بيعت كند تا او بيعت نكند ايمن نيستيم أبو بكر فرستاد كه اجابت كن خليفه رسول اللَّه را حضرت فرمود سبحان اللَّه چه زود دروغ بر حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بستيد أبو بكر و جمعى كه در دور اويند همه ميدانند كه خدا و رسول غير من كسى را خليفه نكردند بار ديگر فرستاد كه اجابت كن امير المؤمنين را أبو بكر بن ابى قحافه حضرت تعجب نمود گفت سبحان اللَّه اندك وقتى است كه پيغمبر از ميان ايشان رفته است او خود ميداند كه اين نام از براى غير من صلاحيت ندارد و او هفتم آن جماعتى بوده كه حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ايشان را امر كرد كه بر من سلام كنند و مرا امير المؤمنين بنامند پس او و رفيقش عمر پرسيدند كه خدا اين را امر كرده است حضرت فرمودند كه بلى بحق و راستى از جانب خدا و رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است و او امير مؤمنانست و سيد مسلمين است و صاحب علم غر محجلين است خدا او را در قيامت بر صراط خواهد نشانيد كه دوستان خود را بسوى بهشت فرستد و دشمنان خود را بسوى جهنم چون اين خبر را بردند در آن روز ساكت شدند پس در آن شب باز حضرت امير عليه السّلام فاطمه (س) و حسنين را از براى اتمام حجت بخانه اصحاب رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم برد و از ايشان يارى طلبيد و بغير آن چهار نفر اجابت نكردند پس عمر به أبو بكر گفت چرا نمىفرستى كه على و اين چند نفر را از براى بيعت بياورند همه بيعت كردند بغير اينها أبو بكر گفت كى را بفرستم عمر گفت قنفذ را ميفرستم كه او مرد درشت غليظ بىشرميست از قبيله بنى عدى است پس او را با جمعى از اعوان فرستادند چون رفتند حضرت امير عليه السّلام رخصت نداد كه داخل شوند اصحاب و قنفذ برگشتند و گفتند كه رخصت نميدهد كه