کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٩٦ - حكومت، مردم، و رابطه آن دو در تفكر اسلامى
اين چنين كسى، غير از خداى متعال مصداقى ندارد. بنابراين خداوندى كه مصالح و مفاسد را بهتر از همه مىداند و هم او مالك مطلق انسان و جهان مىباشد، حق دارد هرگونه كه بخواهد در آنها تصرف كند. البته همه اين تصرفات در جهت مصالح خود انسان است و نفعى عايد خداوند نمىشود.
در برخى موارد نيز لازم است كه خود مردم در شرايط خاصى مقرراتى را وضع كنند؛ در آن موارد نيز خداوند به شكلى خاص و به افرادى معيّن اذن قانون گذارى داده است. آن افراد كسانى هستند كه ارزش هاى الهى را بهتر از ديگران مىشناسند، هم چنين از تقواى لازم نيز برخوردار هستند تا اين ارزش ها را فداى منافع شخصى خود نكنند، و مهارت لازم براى تصويب و اجراى قانون در حوزه مسايل فردى و اجتماعى را دارا هستند. چنين كسانى همان فقها هستند. ولىّ فقيه كسى است كه خداوند متعال به او اين حق را مىدهد كه احكام و قوانين متغير را وضع كند و اعتبار شرعى و قانونى به آنها بدهد، و بر ديگران نيز واجب است كه به آن قوانين عمل كنند. چه كسى حق دارد كه دستور دهد اطاعت از اين قانون و از ولىّ فقيه واجب است؟ خدايى كه هم انسان را و هم اين ولىّ فقيه را، و همه زمين و آسمان را او آفريده است. اين تئورى هيچ اشكال منطقى ندارد.
خداوند متعال مىتواند ارزش هاى عام و جهانى متعددى وضع كند؛ زيرا ممكن است مصالحى وجود داشته باشد كه براى همه انسان ها يكسان باشد. مگر همه انسان ها از نظر انسان بودن يكسان نيستند؟ پس همه مىتوانند مصالح مشتركى داشته باشند. يك سلسله از مصالح، مربوط به انسانيت انسان است و به همين جهت تا انسان انسان است اين مصالح نيز محفوظ و ثابتند.
بنابراين وجود ارزش هاى مطلق و ثابت در جامعه انسانى ممكن است. فرهنگ جهانى نيز فقط براساس همين بينش مىتواند وجود داشته باشد. به