کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٨ - حق و تكليف نسبت به خدا
نمىشود يك طرف بر ديگرى حقى بزرگ و سنگين داشته باشد ولى طرف مقابل هيچ حقى در قبال او نداشته باشد و فقط مكلف به رعايت و اداى حقوق طرف ديگر باشد.
اكنون وقتى دانستيم كه حق و تكليف با هم متضايف هستند، اگر در جايى حقى ثابت شد، بدون احتياج به دليل ديگرى، مىتوانيم حكم كنيم كه تكليفى نيز براى فرد يا افراد ديگرى ثابت مىشود؛ مثلاً اگر شما دليلى آورديد بر اين كه فرزند حق نفقه و تأمين زندگى بر پدر خود دارد، ديگر احتياج به دليل ديگرى نيست كه اثبات كند پدر بايد اين كار را بكند؛ زيرا معناى دليل اول كه مىگفت فرزند بر پدر اين حق را دارد، اين است كه پدر مكلف است كه اين كار را انجام دهد. با اقامه دليل بر يكى از دو طرف حق يا تكليف، ديگرى خود به خود ثابت مىشود. اگر بر اساس دليلى ثابت شود كه حكومت بر مردم حق دارد، با همان دليل ثابت مىشود كه مردم بايد حقش را ادا كنند و بالعكس. اين هم نكته مهم ديگرى است كه بايد به آن توجه داشت.
نكته ديگر اين است كه تعيين تكاليف بايد بر اساس يك مبناى منطقى و مستدل صورت پذيرد. بى جهت نمىشود براى كسى تكليف تعيين كرد. اگر گفته شود كه حكومت موظف است فلان خدمت را براى مردم انجام دهد، بايد طبق مبنا و اصول منطقى و مشخصى باشد و نمىتوان از روى هوا و هوس و بى دليل، تكليفى را بر عهده حكومت گزارد. بايد تأمل كرد كه چرا حكومت چنين تكليفى دارد؟ حكومت بر اساس يك فلسفه وجودى بنيان گزارده مىشود و ما بايد ببينيم دليل وجوب حكومت چيست تا بفهميم چه تكاليف و وظايفى دارد. همان فلسفه اى كه ضرورت وجود حكومت را اثبات مىكند، تكاليفش را نيز در ضمن روشن مىكند. وقتى تكاليف حكومت اثبات شد، حقوق مردم هم اثبات مىشود. از آن طرف نيز بايد ببينيم حكومت چه