ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٧٤ - آرى ، مردم دوران على عليه السّلام پس از گذشت ساليان متمادى ، برخاستند كه او را بشناسند و تسليم او گردند ، ولى دريغا كه وقت گذشته و دير شده بود
مرد شهرى كه از گذشت ساليان عمر بهرهها برده و تجربهها ديده و از رويدادهاى زندگى درسها آموخته بود - < شعر > گفت حقّ است اين ، ولى اى سيبويه اتّق من شرّ من أحسنت إليه < / شعر > اى همسر و فرزندان من ، من باين روستائى احسانها و محبّتها نمودهام ، ممكن است از آن همه احسانها و محبّتها كه من در بارهء او انجام دادهام ، بجاى احساس لزوم قدردانى و حقّ شناسى ، احساس حقارت در درون خود نمايد و در صدد منتفى ساختن عقدهء حقارت ، با من از در انتقامجوئى برآيد . در برابر روستائى ، < شعر > خواجهء حازم بسى عذر آوريد بس بهانه كرد با ديو مريد گفت اين دم كارها دارم مهمّ گر بيايم آن نگردد منتظم < / شعر > اى روستائى عزيز ، < شعر > شاه كار نازكم فرموده است ز انتظارم شاه شب نغنوده است من نيارم ترك امر شاه كرد من نتانم شد بر شه روى زرد هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص مى رسد از من همى جويد مناص < / شعر > با اين حال ، اى روستائى عزيز ، < شعر > تو روا دارى كه آيم سوى ده تا در ابرو افكند سلطان گره بعد از آن درمان خشمش چون كنم زنده خود را زين مگر مدفون كنم < / شعر > مرد شهرى براى فرار از دست روستائى - < شعر > زين نمط او صد بهانه باز گفت حيلهها با حكم حقّ نفتاد جفت < / شعر > ولى پشت پردهء اين همه بگو مگوها ، قضاى خداوندى جريان خود را طىّ ميكرد - < شعر > چون قضا آهنگ نير نجات كرد روستائى شهره اى را مات كرد با هزاران حزم خواجه مات شد زان سفر در معرض آفات شد اعتمادش بر ثبات خويش بود گر چه كه بد نيم سيلش در ربود < / شعر > بالاخره از هر راه و با هر وسيله اى بود ، روستائى پيروز گشت و تصميم مسافرت به روستا را در مرد شهرى بوجود آورد - < شعر > خواجه در كار آمد و تجهيز ساخت مرغ عزمش سوى ده اشتاب تاخت اهل و فرزندان سفر را ساختند رخت را بر گاو عزم انداختند < / شعر >