ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٧٢ - آرى ، مردم دوران على عليه السّلام پس از گذشت ساليان متمادى ، برخاستند كه او را بشناسند و تسليم او گردند ، ولى دريغا كه وقت گذشته و دير شده بود
شهرى حركت كرده بود ، احتمال هم مى رود كه براى رفع شرمندگى از خدمات مرد شهرى كه فقط در مواقع روياروئى اندكى از خود نشان مى داد ، حيله و مكرى براه انداخته بود و بهر جهت ، روستائى - < شعر > رو به شهرى كرد و گفت اى خواجه تو هيچ مى نائى سوى ده فرجه جو اللَّه اللَّه جمله فرزندان بيار كاين زمان گلشن است و نوبهار يا به تابستان بيا وقت ثمر تا ببندم خدمتت را من كمر خيل و فرزندان و قومت را بيار در ده ما باش خوش ماهى سه چار در بهاران خطَّهء ده خوش بود كشتزار و لالهء دلكش بود < / شعر > روستائى با بياناتى شيوا از مناظر روستا در فصل بهار تابلوها كشيد و تحريكات نمود و اثبات كرد كه مرد شهرى را خوب شناخته و شايستگى او را براى مهمانى ماهها در روستاى خويش مى فهمد و براى نشان دادن حقّ شناسى ، دامن همّت به كمر بسته است . وقتى كه اصرار روستائى در دعوت مرد شهرى به روستا از حدّ گذشت ، مرد شهرى براى ساكت كردن و دفع اصرار روستائى - < شعر > وعده دادى شهرى او را دفع حال تا در آمد بعد وعده هشت سال او به هر سالى همى گفتى كه كى عزم خواهى كرد آمد ماه دى او بهانه ساختى كامسالمان از فلان خطَّه بيامد ميهمان سال ديگر گر توانم وارهيد از مهمّات آن طرف خواهم دويد < / شعر > روستائى اين بار از راه تحريك عواطف وارد شده - < شعر > گفت هستند آن عيالم منتظر بهر فرزندان تو اى اهل برّ < / شعر > روستائى هر سال از اين رجزها و حماسهها مى خواند و مى رفت - < شعر > باز هر سال از طمع او آمدى خيمه اندر خانهء شهرى زدى خواجه هر سالى ز زرّ و مال خويش خرج او كردى گشادى بال خويش آخرين كرّت سه ماه آن پهلوان خوان نهادش بامدادان و شبان < / شعر > روستائى مثل هميشه ، زبان به تملَّق و حيله گرى گشود و - < شعر > از خجالت باز گفت او خواجه را چند وعده چند بفريبى مرا < / شعر > چرا نمى آئى مگر من بشما دروغ مى گويم مگر من حيله گرى براى شما براه