ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٣ - اگر انسان به مجموعهء آغاز و انجام زندگى و مقدّمات و نتائج و علل و معلولات جاريه در موجوديّت خود در اين زندگانى آگاه شود ، هم در اشباع و برخوردارى از لذائذ و تجسيم آرزوها اصول را مراعات ميكند و هم در اداى حقوق واجبهء الهى و سپاس نعمتها و احسان بيكران خداوندى
مخلوق مشيّت خدا است « انّا للَّه » چنين شخصى نمى تواند در اين دنيا متوقّف و ساكن باشد ، يعنى اگر شخصى فهميد و پذيرفت كه مشيّت بالغهء خداوندى او را بوجود آورده و اين مشيّت او را در حركتى رو به هدفى اعلا قرار داده است ، حتّى يك لحظه نمى تواند بفرمان غرائز حيوانى گوش فرا داده و توقّف نمايد . بعبارت ديگر : سفر آگاهانه چنانكه نياز به نيّت و احساس نيرو و توانائى براى حركت دارد ، همچنين نياز اساسى به شناخت مقصد و اشتياق وصول به آن دارد . مقصدهائى كه در اين سفر دنيا براى آدميان قابل تصوّر است ، هيچ يك از آنها آن نيروى تحريك جدّى به چنين سفر آگاهانه را ندارد كه حتّى قدرت تفسير كردن زندگى آدمى را داشته باشد ، مگر وصول به بارگاه كمال ربوبى . پس بطور خلاصه اگر كسى بخواهد در اين دنيا در سفر و حركت آگاهانه به مقصد اعلا بوده باشد بايد از آن اصلى كه او را بوجود آورده است آگاه شود و همين كه از آن ارتباط آگاه گشت حركت و سفر او داراى معنى و هدف قانع كننده خواهد بود . حال اگر كسى متوجّه باشد كه تلخى دست برداشتن از لذائذ و منتفى شدن نيروى شهوات كه بالاخره بسراغ همهء افراد انسانى خواهد آمد چقدر جانگزا و ناگوار است ، قطعى است جان و روان و روح خود را در تحصيل عوامل آن لذائذ و اشباع آن شهوات تباه نمى سازد .
< شعر > صد دريچه و در سوى مرگ لديغ مى كند اندر گشادن ژيغ ژيغ ژيغ ژيغ تلخ آن درهاى مرگ نشنود گوش حريص از حرص برگ از سوى تن دردها بانگ در است وز سوى خصمان جفا بانگ در است جان من بر خوان دمى فهرست طبّ نار علَّتها نظر كن ملتهب هين برو برخوان كتاب طبّ را تا شمار ريگ بينى رنجها < / شعر > و در جاى ديگر اين انسان شناس چنين مى گويد :
< شعر > اين همه غمها كه اندر سينه هاست از غبار گرد باد و بود ماست اين غمان بيخ كن چون داس ماست اين چنين شد و ان چنان وسواس ماست دان كه هر رنجى ز مردن پاره ايست جزو مرگ از خود بر ان گر چاره ايست چون ز جزو مرگ نتوانى گريخت دان كه كلَّش بر سرت خواهند ريخت < / شعر >