ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٤٣ - عظمت اين مربّى ( علىّ بن ابي طالب عليه السّلام ) در آنست كه براى آگاه ساختن و تعليم و تربيت مردم از خدا يارى مى جويد
< شعر > اندرون زهر ترياك آن حفىّ كرد تا گويند ذو اللَّطف الخفىّ طالب دل باش تا باشى چو مل تا شوى خندان و شادان همچو گل دل نباشد آنكه مطلوب گل است اين سخن را روى با صاحبدل است يا رب اين بخشش نه حدّ كار ما است لطف تو لطف خفى را خود سزا است اين بود لطف خفى كان را صمد نار بنمايد ولى نورى بود قهر را از لطف داند هر كسى خواه نادان خواه دانا يا خسى ليك لطفى گشته در قهرى نهان يا كه قهرى در دل لطفى نهان < / شعر > ٧ - همهء لطفها از خدا است ، نهايت امر اين كه اشياء از آن لطف بحسب استعدادشان برخوردار مى شوند و اشخاص بحسب معرفت و كمال در دريافت آنها مختلفند :
< شعر > آفتاب لطف حق بر هر چه تافت از سگ و از اسب فرّ كهف يافت تاب لطفش را تو يكسان هم مدان سنگ را و لعل را داد او نشان لعل را زان هست نور مقتبس سنگ را گرمى و تابانى و بس لطف از حقّ است ليكن اهل تن در نيابد لطف بىپردهء چمن < / شعر > ٨ - خداوندا ، لطف و عنايت فرما تا از شرّ خود طبيعى كه همان نفس امّاره است نجات پيدا كنيم :
< شعر > دست گير از دست ما ما را بخر پرده را بردار پردهء ما مدر باز خر ما را كه اين نفس پليد كاردش تا استخوان ما رسيد از چو ما بيچارگان اين بند سخت كه گشايد جز تو اى سلطان بخت اين چنين قفل گران را اى ودود كه تواند جز كه فصل تو گشود ما ز خود سوى تو گردانيم سر چون توئى از ما به ما نزديكتر با چنين نزديكئى دوريم دور در چنين تاريكئى بفرست نور < / شعر > ٩ - توفيق يافتن به دعا هم از لطف او است :
< شعر > اين دعا هم بخشش و تعليم تست ورنه در گلخن گلستان از چه رست در ميان خون و روده فهم و عقل جز ز اكرام تو نتوان كرد نقل از دو پاره پيه اين نور روان موج نورش مى رود بر آسمان < / شعر >