ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٧٣ - آرى ، مردم دوران على عليه السّلام پس از گذشت ساليان متمادى ، برخاستند كه او را بشناسند و تسليم او گردند ، ولى دريغا كه وقت گذشته و دير شده بود
انداخته ام < شعر > گفت خواجه جسم و جانم وصل جوست ليك هر تحويل اندر حكم هوست < / شعر > بلى ، اى دوست عزيز ، اگر نمى دانى بعد از اين بدان :
< شعر > آدمى چون كشتى است و بادبان تا كى آرد باد را آن باد ران < / شعر > اگر آن روستائى حيله گر معناى اين مطلب را هم كه در بيت آمده است ، مى فهميد ، باز خود را در افقى بالاتر از فهم مرد شهرى ديده و خواستهء خود را تكرار ميكرد ، لذا - < شعر > باز سوگندان بدادش كاى كريم گير فرزندان بيا بنگر نعيم < / شعر > به سوگند ياد كردن هم قناعت نكرده - < شعر > دست او بگرفت سه كرّت به عهد كاللَّه اللَّه زو بيا بنماى جهد < / شعر > روستائى ديد كه مرد شهرى را نمى تواند براى مسافرت به روستا آماده كند ، اين دفعه از راه مؤثّرترى وارد شد و بفريفتن خاندان مرد شهرى ( زن و فرزندان او ) پرداخت - < شعر > بعد ده سال و بهر سالى چنين لابهها و وعدههاى شكَّرين روستائى در تملَّق شيوه كرد تا كه حزم خواجه را كاليوه كرد از پيام اندر پيام او خيره شد تا زلال حزم خواجه تيره شد هم در اينجا كودكانش در پسند نرتع و نلعب به شادى مى زدند همچو يوسف كش ز تقدير عجب نرتع و نلعب ببرد از ظلّ اب آن نه بازى بلكه جانبازيست آن حيله و مكر و دغا بازيست آن < / شعر > تحريكات و دمدمههاى روستائى ، كودكان ساده لوح مرد شهرى را فيلسوف كرد و حركت قانونى را كه همهء جهان هستى را فرا گرفته است به رخ پدر كشيده و پدر را متوجّه ساختند كه همه چيز در حركت است و ما هم بايد حركت كنيم و رهسپار روستا شويم ، و آنگهى تو اى پدر ، حقّها بر گردن او دارى ، او مى خواهد بعضى از حقوق تو را ادا كند - < شعر > كودكان خواجه گفتند اى پدر ماه و ابر و سايه هم دارد سفر حقّها بر وى تو ثابت كرده اى رنجها در كار او بس برده اى او همى خواهد كه بعضى حقّ آن واگذارد چون شوى تو ميهمان < / شعر >