تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٦ - تفسير ابيات
زمين گير گردند وسبقت جويندگان پيشرفت مى كنند وبه مقصد مى رسند .
سلحشوران مردانه جنگيدند وبا غنايم سودمند پيروز برگشتند ، ارمغانى هم به صوفى دادند كه او نيز از غنايم بىبهره نماند ، ولى صوفى ارمغان را نپذيرفت وآن را دور انداخت . جنگ آوران به او گفتند چرا خشمگينى وارمغان ما را نمى پذيرى ؟ صوفى گفت : من از جنگ به همراه شما محروم بودم . وبدينسان صوفى از لطف ومحبت پيكارگران خشنود نشد زيرا در ميدان كارزار خنجرى نكشيده بود . سپس به او گفتند : كه ما اسير آوردهايم ، تو اين اسير را بگير وبكش تا تو هم در گروه مجاهدين محسوب شوى .
صوفى اندكى خوشحال ودل قوى گشت زيرا هنگامى كه آب نباشد تيمم به خاك جاى آب را مى تواند بگيرد .
صوفى آن اسير دست بسته را پشت خرگاه برد تا با او بجنگد ، ولى ديرى گذشت واز صوفى خبرى نشد ، سربازان گفتند : عجبا اين صوفى فقير چه شد وكجا رفت كافرى كه دو دستش بسته شده وكشتنش بسى آسان است ، چرا اين صوفى معطل شده وكارش را نساخته است شخصى از سلحشوران به سراغ صوفى رفت تا ببيند سبب تاخيرش چيست ؟ رفت وبا منظرهء عجيبى رو برو گشت : كافر صوفى را به زمين زده وروى سينه اش نشسته ، با دسته هاى بسته اش گلوى صوفى را با دندانهايش مى خائيد وصوفى ناتوان هم بىهوش گشته بود آن كافر دست بسته بدون سلاح صوفى را نيم جانش كرده بود واز پاى در مى آورد . وريش كافر از خون گلوى صوفى سرخ رنگ شده بود . كار تو اى هم اسير شهوت ، شبيه به همين صوفى است كه در مقابل نفس دست بسته زبون وناتوان گشتهاى اى بىنوايى كه نيروى دينى تو از بالا رفتن به تپهاى ناتوان است ، صدها هزار كوه هاى سر به فلك كشيده در پيش دارى ، چه خواهى كرد واز اين تل ناچيز چگونه رهسپار گردنهء آن كوه هاى مرتفع خواهى گشت ؟