تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١١ - تفسير ابيات
جان را مست مى نمايد .
آن من طبيعى سرد وننگ آور واين من الهى مانند چنگ با پشت خميده آهنگ ابديت را مى نوازد .
وقتى كه آدمى از من طبيعى رها شود وبه آن ( من ) الهى مى رسد كه ديگر مشقت وشكنجهاى در دنبال ندارد ودايما جانش در خوشىها غوطه ور مى گردد ، زيرا اين انسان رشد يافته از من اين جهان سپنجى برجسته ورها گشته است . او از من طبيعى كه ويرانگرىهايش را ديده است مى گريزد ومن به دنبالش مى دود .
مادامى كه تو آن من طبيعى را مى جويى ، او به سراغت نخواهد آمد ، وقتى كه دست از وى برداشتى اين بار آن ( من ) سراغت را خواهد گرفت . مادامى كه زندهاى مرده شوى ترا نخواهد شست وتا جوياى مطلوبى ، همان مطلوب از تو گريزان خواهد بود .
اينها مطالبى است كه بالاتر از ديدگاه عقول نظرى است .
((٤١٤٤)) اندرين بحث از خرد ره بين بدى فخر رازى راز دار دين بدى
اما اصل در معرفت اين است كه كسى كه مزهء حقيقت را نچشد چيزى در باره ى او نمى داند وعقل وخيالاتش جز تحير گم راه كننده نتيجهاى به بار نمى آورد .
امان از اين عقول نظرى ، كه حقيقت را گم مى كند ودر گرداب وگور حلول واتحاد ( خدا با مخلوقاتش ) سرنگون مى گردد .
اى اياز تو از شدت نزديكى مانند ستاره در شعاع خورشيد فانى در حقيقت گشتهاى ، بلكه تو آن انسان تولد يافتهء جديد هستى كه مانند نطفه به آدم مبدل گشتهاى ، ولى اين تولد ورشد روحانى تو از مقولهء حلول واتحاد نيست .
اياز مى گويد : اكنون اى شاه عزيز
((٤١٥٠)) عفو كن اى عفو در صندوق تو سابق لطفى وما مسبوق تو