تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٤ - اين هم نوعى از جهان بينى است كه مى گويد ١٧١ جون نمى بينم پس نيست ١٨٧
« ولا أَنَا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ . ولا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ . لَكُمْ دِينُكُمْ ولِيَ دِينِ ١٠٩ : ٤ - ٦ » [١] ( ونه من پرستندهء چيزى هستم كه شما آن را مى پرستيد ونه شما پرستندهء معبودى هستيد كه من آن را مى پرستم ، دين شما از آن خودتان ودين من از آن من ) .
((٣٩٢٩)) هم در اين عالم بدان كه مأمنى است از منافق كم شنو كه گفت نيست
((٣٩٣٠)) حجتش اين است گويد هر دمى گر بدى چيزى دگر من ديدمى
اين هم نوعى از جهان بينى است كه مى گويد : « جون نمى بينم پس نيست » نمى بينم پس نيست ، نمى شنوم پس نيست ، نمى چشم پس نيست ، استشمام نمى كنم پس نيست ، دستگاه هايى كه براى ديدن ساختهام نمى بيند ، پس نيست اين هم يك منطق كه از شدت عشق وعلاقه به واقع گرايى ، مانند عشاق دل باخته كه معشوق را جزئى از ذات خود قرار مى دهند وواقعيت را براى خود مى سازند ، آن هم چه ذاتى ذاتى كه از آغاز تماس انسان با جهان عينى مانند خود كهكشانها به انبساط وگسترش مى رود ، وپديدهء هوش بسيط وناچيز به انواعى از هوشها ، وتعقل محدود به انواعى از تعقل وزيبا شناسى معين به اقسامى از زيبا شناسىها گسترش مى يابد .
جاى تاسف همين است كه وقتى به قانون تحول وتكامل مى رسند ، انسان را جاندارى رو به تحول وتكامل معرفى مى كنند ، معناى اين معرفى اينست كه انسان در هر دورهء پيشين از بستر تاريخ محدودتر وناقصتر از دورهء بعدى تاريخ است ، نتيجه ى اين جريان تكاملى اعتقاد به اينست كه هيچ انسان در هيچ دوره حد اقل در دوران كنونى نمى تواند اين ادعاى بزرگ را راه بياندازد كه انسان آن اندازه وسائل دريافت واقعيات را در دست دارد كه ادعا كند ، همهء جهان وهمهء آن چه كه هست مى تواند
[١] سوره الكافرون ، آيهء ٥ و ٦ و ٧ .