تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٢ - تفسير ابيات
در اين زندگانى بكوش تا حقايقى كه از راه گوش به مغزت مى رود ، مقابل چشمانت قرار بگيرد تا آن چه را كه به تو باطل مى نمود ، واقعيت خود را آشكار بسازد .
پس از اين ، گوش تو طبيعت چشم پيدا مى كند ودو گوش پشمينت گوهر گران قيمت مى گردد ، بلكه در آن هنگام كه همه ى بدن تو مانند آينيه صيقلى شود ، همهء اعضايت به چشم وگوهر سينه مبدل مى گردد .
كار گوش برانگيختن خيال وكار خيال دلالى وصال به جمال است .
بكوش تا به آن خيال كه مى تواند وظيفه دلالى را به جاى بياورد ، افزوده شود وواسطه وراهبر جان عاشق مجنون تو گردد .
آن خليفهء احمق هم چند روزى با آن كنيز بازى كرد وخوش بود ولذتها چشيد . اما
((٣٩٢٦)) ملك را تو غرب گير وشرق گير چون نمى ماند تو آن را برق گير
((٣٩٢٧)) ملكتى كان مى نماند جاودان اى دلت خفته ، تو آن را خواب دان
اى بىنوا ، در آن هنگام كه آن باد وبروت وكبر ومظالم مانند جلادان گلويت را خواهند گرفت ، چه خواهى كرد ؟