تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٠ - پرسيد شخصى از بزرگى فرق ميان حق و باطل را
پرسيد شخصى از بزرگى فرق ميان حق وباطل را
يك مثالى گويم اكنون گوش دار فهم كن امثال ومعنى هوش دار
((٣٩٠٧)) كرد مردى از سخن دانى سؤال حقّ وباطل چيست اى نيكو مقال ؟
((٣٩٠٨)) گوش را بگرفت وگفت اين باطل است چشم حق است ويقينش حاصل است
((٣٩٠٩)) آن به نسبت باطل آمد پيش اين نسبت است اغلب سخنها اى امين
((٣٩١٠)) ز آفتاب ار كرد خفاش احتجاب نيست محجوب از خيال آفتاب
((٣٩١١)) خوف او خود از خيالش مى شود واز خيالش سوى ظلمت مى رود
((٣٩١٢)) آن خيال نور مى ترساندش بر شب ظلمات مى چفساندش
((٣٩١٣)) از خيال دشمن وتصوير اوست كه تو بر چفسيدهاى بر يار ودوست
((٣٩١٤)) موسيا كشف لمع بر كُه فراشت آن مخيل تاب تحقيقت نداشت
((٣٩١٥)) كه مشو غرّه بدان كه قابلى مر خيالش را وزين ره واصلى
((٣٩١٦)) از خيال حرب نهراسيد كس لا شجاعه قبل حرب اى جان وبس
((٣٩١٧)) بر خيال حرب حيز اندر فكر مى كند چون رستمان صد كرّ وفرّ
((٣٩١٨)) نقش رستم كاو به حمامى بود قرن حملهء فكر هر خامى بود
((٣٩١٩)) اين خيال سمع چون مبصر شود حيز چه بود رستمى مضطر شود
((٣٩٢٠)) جهد كن كز گوش در چشمت رود آنچه باطل مى نمودت حق شود
((٣٩٢١)) زان سپس گوشت شود هم طبع چشم گوهرى گردد دو گوش همچو پشم
((٣٩٢٢)) بلكه جملهء تن چو آيينه شود جمله چشم وگوهر سينه شود
((٣٩٢٣)) گوش انگيزد خيال وآن خيال هست دلالهء وصال آن جمال
((٣٩٢٤)) جهد كن تا آن خيال افزون شود تا دلاله رهبر مجنون شود
((٣٩٢٥)) آن خليفهء گول هم يك چند نيز ريش گاوى كرد خوش با آن كنيز
((٣٩٢٦)) ملك را تو ملك غرب وشرق گير چون نمى ماند تو آن را برق گير
((٣٩٢٧)) ملكتى كان مى نماند جاودان اى دلت خفته ، تو آن را خواب دان