تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٩ - حكايت مهمان و كدخدا و زن و بيان فضيلت مهماندارى
حكايت مهمان وكدخدا وزن وبيان فضيلت مهماندارى
((٣٦٤٧)) آن يكى را بىگهان آمد قنق ساخت او را همچو طوق اندر عنق
((٣٦٤٨)) خوان كشيد او را كرامتها نمود آن شب اندر كوى ايشان سور بود
((٣٦٤٩)) مرد زن را گفت پنهانى سخن كامشب اى خاتون دو جامهء خواب كن
((٣٦٥٠)) بستر ما را بگستر سوى در بهر مهمان گستر آن سوى دگر
((٣٦٥١)) گفت زن فرمان برم خدمت كنم سمع وطاعت اى دو چشم روشنم
((٣٦٥٢)) هر دو بستر گستريد ورفت زن سوى ختنه سور كرد آنجا وطن
((٣٦٥٣)) ماند مهمان عزيز وشوهرش نقل بنهادند از خشك وترش
((٣٦٥٤)) در سمر گفتند هر دو منتخب سرگذشت نيك وبد تا نيم شب
((٣٦٥٥)) بعد از آن مهمان ز خواب واز سمر شد در آن بستر كه بد آن سوى در
((٣٦٥٦)) شوهر از خجلت بدو چيزى نگفت كه مرا اين سوست اى جان چاى جفت
((٣٦٥٧)) وز براى خواب تو اى بو الكرم بستر آن سوى دگر افكنده ام
((٣٦٥٨)) آن قرارى كه بزن او كرده بود گشت مبدل آن طرف مهمان غنود
((٣٦٥٩)) آن شب آنجا سخت باران درگرفت كز شكوه ابرشان آمد شگفت
((٣٦٦٠)) زن بيامد بر گمان آنكه شو سوى در خفته است وآن سو آن عمو
((٣٦٦١)) رفت عريان در لحاف آن دم عروس داد مهمان را به رغبت چند بوس
((٣٦٦٢)) گفت مى ترسيدم اى مرد كلان زان چه مى ترسيدم آمد خود همان
((٣٦٦٣)) مرد مهمان را گل وباران نشاند بر تو چون صابون سلطانى بماند
((٣٦٦٤)) اندرين باران وگل او كى رود بر سر وجان تو او تاوان شود
((٣٦٦٥)) زود مهمان جست وگفت اى زن بهل موزه دارم من ندارم غم ز گل
((٣٦٦٦)) من روان گشتم شما را خير باد در سفر يك دم مبادم روح شاد
((٣٦٦٧)) تا كه زوتر جانب معدن رود كاين خوشى اندر سفر رهزن شود
((٣٦٦٨)) زن پشيمان شد از اين گفتار سرد چون رميد ورفت آن مهمان فرد