تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٦ - تفسير ابيات
همان دم امير مانند آتشى بر افروخت واز جايش برخاست وبه غلام گفت : بگو ببينم خانهء زاهد كجا است ؟ تا پيدايش كنم وبا اين گرز گران به سر بىدانش آن مادر فلان بكوبم . او از طبع سگى كه دارد چه مى داند امر به معروف چيست ؟ او طالب شهرت است وبا اين سالوس بازىها مى خواهد خود را در دل مردم جاى بدهد وخود خودنمايىها براه بياندازد .
او هنرى جز اين حقه بازىها ندارد . اگر هم ديوانه وفتنه جو باشد . براى ديوانه هم علاجى مخصوص وجود دارد .
من با اين گرز بر سرش مى كوبم تا شيطانى كه به مغزش رفته بيرون رود ، بلى خر بدون ضربه وكتك صاحب خر راه نمى رود .
امير از قصر بيرون آمد وگرزى به دست ونيم مست بر سر به خانهء زاهد رسيد واز روى خشم خواست زاهد را بكشد . مرد زاهد فرار كرد وزير پشمهاى تاب خورده مخفى گشت . امير فحشها مى داد وپرخاش مى كرد ومرد زاهد آنها را مى شنيد وبا خويشتن مى گفت :
گفتن زشتىهاى مرد در رو برو تنها كار آينه است . كسى كه مى خواهد امر به معروف كند بايستى رويى داشته باشد مانند آينهء آهنين كه نشان بدهد وباكى نداشته باشد وحقيقت را بگويد ،