تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٧ - تفسير ابيات
به درد سر انداخته بود . صداى ناهنجارش كودكان را در رختخواب بوحشت مى انداخت وگويى عذاب دردناكى براى مرد وزن شده بود . مردم جمع شدند كه درد سر موذن را از خود مرتفع بسازند . او را حاضرش كردند طلا ونقره ها به او داده گفتند : از اذان تو ما خوشىها وآسايش داشتيم تو بر ما شب وروز لطف وكرمها فرمودى ، هر يك از ما در سايهء تو به دولت واقبال رسيدهايم ، ولى مدتى است كه خواب سراغ ما را نگرفته است ، لطفى بفرما براى آسايش ما وخودت را زبان را كوتاه كن وبگذار چند شبى بخوابيم قافلهء مشتاقان خانهء خدا براه افتادند . اهل كاروان در يكى از منازل سر راه در محلى كه مردم آن كافر بودند ، منزل كردند .
آن موذن كه به آواز زشتش عشق مى ورزيد ، برخاسته وبانگ اذانش را آغاز نمود .
هر چه اهل قافله به موذن گفتند : در اينجا اذان مگو ، زيرا مردم اين محل كافرند وباعث جوشش عداوتشان مى گردد ، او اصرار وستيزه كرد وبه اذان خود ادامه داد . همهء كاروانيان از ظهور فتنه بيمناك بودند ، ناگهان كافرى را ديدند كه جامهاى لطيف وشمع وحلوا به دست گرفته مانند يك دوست مانوس كه هديه مى آورد ومى پرسد كه آن موذن كه صداى دل نشين دارد كجا است ؟ حالا بايد فكر كرد كه آواز زشت آن موذن چه راحتى ودل نشينى داشت كه در كنشت طنين انداز شده بود ؟ .
مرد كافر به كاروانيان مى گويد : دخترى دارم بس لطيف وبزرگوار كه مدتى بود آرزوى ايمان واسلام به مغزش زده بود ، همهء هم كيشانم به او اندرز مى دادند كه بلكه اين سودا را از مغزش بيرون كنند ، چون در دلش مهر ايمان روييده بود ، كمترين اثرى نداشت . اندوه بيرون رفتن او از كيش ما وهواى اسلام كه بسرش زده بود مجمرى پر از آتش شده بود كه من مانند عود در آن مى سوختم وخاكستر مى گشتم ، دايما در عذاب وشكنجه بودم كه مى ديدم زنجير ايمان دم بدم او را مى كشاند ومى برد چارهاى نداشتم جز سكوت وتماشا به از دست رفتن دخترم