تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٣ - باز جواب گفتن كافر جبرى مؤمن سنى را كه با سلام و به ترك اعتماد جبرش دعوت مى كرد و دراز شدن مناظره از طرفين كه مادهء اشكال و جواب را نبرد الا عشق حقيقى كه او را پرواى آن نماند ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء
((٣٢٢٩)) كه مهان ما بدانند اين جواب گر چه از ما شد نهان وجه صواب
((٣٢٣٠)) پوز بند وسوسه عشق است وبس ور نه كى وسواس را بسته است كس
((٣٢٣١)) عاشقى شو شاهد خوبى بجو صيد مرغابى همى كن جو به جو
((٣٢٣٢)) كى برى زان آب آبت را برد كى كنى زان فهم فهمت را خورد
((٣٢٣٣)) غير اين معقولها معقولها يابى اندر عشق با فرّ وبها
((٣٢٣٤)) غير اين عقل تو حق را عقلهاست كه بدان تدبير اسباب شماست
((٣٢٣٥)) تا بدين عقل آورى ارزاق را زان دگر مفرش كنى اطباق را
((٣٢٣٦)) عشر امثالت دهد تا هفتصد چون به بازى عقل در عشق صمد
((٣٢٣٧)) آن زنان چون عقلها دربافتند بر رواق عشق يوسف تاختند
((٣٢٣٨)) عقلشان يك دم ستد ساقى عمر سير گشتند از خرد باقى عمر
((٣٢٣٩)) اصل صد يوسف جمال ذو الجلال اى كم از زن شو فداى آن جمال
((٣٢٤٠)) عشق برّد بحث را اى جان وبس كم ز گفت وگو شود فرياد رس
((٣٢٤١)) حيرتى آيد ز عشق آن نطق را زهره نبود كه كند او ماجرا
((٣٢٤٢)) كاو بترسد گر جوابى وا دهد گوهرى از لنج او بيرون فتد
((٣٢٤٣)) لب ببندد سخت او از خير وشر تا مبادا كز دهان افتد گهر
((٣٢٤٤)) همچنان كه گفت آن يار رسول چون نبى برخواندى بر ما فضول
((٣٢٤٥)) آن رسول مجتبى وقت نثار خواستى از ما حضور وصد وقار
((٣٢٤٦)) آن چنانكه بر سرت مرغى بود كز فواتش جان تو لرزان شود
((٣٢٤٧)) پس نيارى هيچ جنبيدن ز جا تا نگيرد مرغ خوب تو هوا
((٣٢٤٨)) پس نيارى زد ببندى سرفه را تا نيايد ناگهان پرّد هما
((٣٢٤٩)) ور كست شيرين بگويد يا ترش بر لب انگشتى نهى يعنى خمش
((٣٢٥٠)) حيرت آن مرغ است خاموشت كند برنهد سر پوش وپر جوشت كند