تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٠ - تفسير ابيات
اگر روزى گرگ انتقام وجودت را متلاشى كند ، نه به چرخ فلك اعتراض كن ونه با قضا وقدر به خود تسليت بده ، بلكه آن دريده شدن را به خود مستند بدان كه پيراهن يوسف را دريدهاى ، هر چه را كه با دست خود مى بافى آن را خواهى پوشيد وهر چه را كه مى كارى در سر سال همان را خواهى خورد .
اين همه اندوه وغم كه روزگارت را سياه كرده است ، معلول اعمال خود تست اگر مى خواهى معناى جف القلم را بفهمى ، همين است كه گفتم ، يعنى اين حديث مى گويد :
((٣١٨٣)) كه نگردد سنت ما از رشد نيك را نيكى بود بد راست بد
مادامى كه سليمان زنده است ، سر پائين بيانداز وكار خود را انجام بده ، اگر بخواهى ديو صفتى را پيشهء خود سازى ، تيغ برندهء سليمانى سراغ گردنت را خواهد گرفت وبالعكس اگر فرشته باشى از تيغ مرگزاى سليمانى در امان خواهى بود . كسى كه دشمن ديو وشيطان است ، هراسى از سليمان ندارد .
حكم سليمانى بر ديوان است نه فرشتگان ، رنج وشكنجه از خواص عالم خاكى است نه عالم ملكوتى . بيا دست از اين جبر بافىها بردار كه هيچ مغز ندارد . اگر از اين جبر بافىهاى حرفهاى چشم بپوشى ، راز نهان در راز جبر را خواهى فهميد ، اگر مى خواهى از جبر والاى جان پرور بهره مند شوى ، بيا از جبر بافى جمع تنبلها دست بردار . تو كه همواره در صدد عاشق پيدا كردن براى خود بر مى آيى ، دست از سبيل وريش مردم بكش ، خود عاشق مردان راه حق باش .
اى بىنوايى كه از شب تاريك خاموشترى ، تا چند وتا كى در جستجوى مشترى براى گفتار بىمغزت روزگارت را تباه خواهى كرد .
تو مى گويى : اين مطلب را از حسادت مى گويى آخر حسد به هيچ چه معنا دارد ؟ اين قدر به تعليم وتربيت پست فطرتان عشقبازى مكن ، عالىترين نقش بر كلوخ چه سودى در بر دارد ؟ تو اولا به تعليم خويشتن بكوش وعشق ونظر را