تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣٠ - صيد كردن شير آن خر را و تشنه شدن شير از كوشش ، رفت به چشمه تا آب خورد ، تا باز آمدن شير جگر بند و دل و جگر نيافت از روبه پرسيد كه كو دل و جگر ؟ روبه گفت اگر او را دل و جگر بودى آن چنان سياستى ديده بود آن روز و به هزار حيله جان برده كى بر تو باز آمدى لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير
صيد كردن شير آن خر را وتشنه شدن شير از كوشش ، رفت به چشمه تا آب خورد ، تا باز آمدن شير جگر بند ودل وجگر نيافت از روبه پرسيد كه كو دل وجگر ؟ روبه گفت اگر او را دل وجگر بودى آن چنان سياستى ديده بود آن روز وبه هزار حيله جان برده كى بر تو باز آمدى لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير
((٢٨٧٠)) برد خر را روبهك تا پيش شير پاره پاره كردش آن شير دلير
((٢٨٧١)) تشنه شد از كوشش آن سلطان دد رفت سوى چشمه تا آبى خورد
((٢٨٧٢)) روبهك خورد آن جگر بند دلش آن زمان چون فرصتى شد حاصلش
((٢٨٧٣)) شير چون وا گشت از چشمه بخور جست دل از خر نه دل بُد نه جگر
((٢٨٧٤)) گفت روبه را جگر كو ؟ دل چه شد ؟
كى نباشد جانور را زين دو بدّ
((٢٨٧٥)) گفت اگر بودى ورا دل با جگر كى بدين جا آمدى بار دگر
((٢٨٧٦)) آن قيامت ديده وآن رستخيز وان ز كوه افتادن از هول گريز
((٢٨٧٧)) گر جگر بودى ورا با دل بدى بار ديگر كى بدينجا آمدى
((٢٨٧٨)) چون ندارد نور دل ، دل نيست آن چون نباشد روح جز گل نيست آن
((٢٨٧٩)) آن زجاجى كاو ندارد نور جان بول وقاروره است قنديلش مخوان
((٢٨٨٠)) نور مصباح است داد ذو الجلال صنعت خلق است آن شيشهء سفال
((٢٨٨١)) لاجرم در ظرف باشد اعتدال در لهبها نبود الا اتحاد
((٢٨٨٢)) نور شش قنديل چون آميختند نيست اندر نورشان اعداد وچند
((٢٨٨٣)) آن جهود از ظرفها مشرك شدست نور ديد آن مؤمن ومدرك شدست
((٢٨٨٤)) چون نظر بر روح افتد مرد را پس يكى بيند خليل ومصطفى
((٢٨٨٥)) چون كه آبش هست جو خود آن بود آدمى آن است كاو را جان بود
((٢٨٨٦)) اين نه مردانند اينها صورتند مردهء نانند وكشتهء شهوتند