تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٩ - تفسير ابيات
با اين حال شب كه فرا مى رسد ، با خويشتن مى گويد : فردا چه علفى بخورم اين نگرانى وانديشه او را مانند تار مويى لاغر مى سازد . وقتى كه بامداد مى رسد ، بيابان را سرسبز وشادان وبلندى علفها را تا كمر مى بيند . آن گاو با حالت جوع البقر روى آن علفها مى افتد وتا شبانگاه آنها را مى چرد وبار ديگر فربه مى شود وپيه ونيروى بدنش را پر مى كند .
باز وقتى كه شب فرا مى رسد ، جزع وفزع روزى فردا را از سر مى گيرد واز ترس گرسنگى لاغر مى گردد .
ساليان دراز است كه كار گاو همين است وبس .
آن گاو هيچ نمى انديشد كه چندين سال است من از اين چمنزار مى خورم وروزيم تمام نمى شود ، پس از چه وچرا بترسم ؟ اگر بخواهيد نفس آدمى را بشناسيد ، نفس آدمى همين گاو است كه گفتم واين دنيا آن صحراى پر علف است كه نفس آدمى در آن مى چرد وباز در انديشه واضطراب مى افتد كه چكنم وچه بخورم وبا اين اندوه واضطراب لاغر مى گردد .
آخر مگر اى نفس شوم وحريص وگاو صفت ، تو كه مى بينى سالهاى متمادى از صحراى اين جهان چريدهاى واز روزى تو چيزى نكاسته است ، تو هميشه به آينده مى نگرى وكارى با واقعيات گذشته ندارى كمى هم به گذشته بنگر
لوت وپوت خورده را هم ياد آر منگر اندر غابر وكم باش زار
داستان گاو را كنار بگذاريم وبرويم به سراغ خر وشير نر .