تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٤ - ٩ - مسئلهء چهارم - عاشق مجازى از همهء انسانهاى ديگر حتى از واقعيت خود معشوق بريده مى شود
٩ - مسئلهء چهارم - عاشق مجازى از همهء انسانهاى ديگر حتى از واقعيت خود معشوق بريده مى شود در آن هنگام كه پديدهء عشق تمام سطوح واعماق شخصيت را فرا مى گيرد ، رفتارش ميان انسانهاى ديگر مانند رفتار يك آدم بىگانه به تمام معنى در يك خانواده مى باشد ، آلام ومصائب وشكنجه هاى ديگران نه تنها او را ناراحت نمى كند ، بلكه اصلا براى كسى كه عشق مى ورزد ، قطرات خون انسانهاى ديگر كه بنا حق ريخته مى شود ، رنگ زيباى گونه هاى معشوقه اش را نشان مى دهد زمين لرزهء مرگبار نعشهء لذت بخش ديدار معشوق را بياد مى آورد .
دليل بسيار روشن براى اثبات بريدگى عاشق مجازى از ساير انسانها اين است كه انسان مادامى كه خود را از خويشتن سلب نكند وكنار نگذارد ، مسلما به پديدهء عشق نمى رسد ، كه البته اين حالت را اتحاد با معشوق هم مى نامند .
در اين فرض اگر به عاشق بگويند : ساعتى خود را براى خويشتن مطرح كن ، به بين آيا به خودت عشق مى ورزى يا نه ؟ پاسخ اين سؤال به طور قطع منفى خواهد بود ، زيرا عاشق در راه خود پرستى خود را از دست داده وخود ندارد تا به آن خود عشق بورزد ويا اگر هم خودى دارد ، اين خود يك موضوع روشن ومتعين وقابل مطرح كردن نيست كه بتواند ، در روياروى خود بگذارد وبه آن خود تعمق نمايد .
حالت جوش وخروش وهيجان از يك وضع جبر روانى براى او به وجود آمده است كه خود او را براى او ابهام انگيز ساخته است ، مگر نه اين است كه براى بر نهادن خود انديشه وخود هشيارى لازم است ، در صورتى كه در پديدهء مزبور يا خود وجود ندارد ويا اگر هم وجود داشته باشد مختل وغير قابل بهره بردارى مى باشد .
در نتيجه چنين فردى كه رابطهء خود را با خويشتن از دست داده است ونمى داند كه به خويشتن عشق مى ورزد ويا كينه توزى مى كند ، آيا آزادى را در دست دارد يا بكلى محكوم جبر كيفيتهاى روانى ورويدادهاى مربوط به معشوق است ، چگونه مى تواند