تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٥ - ٩ - مسئلهء چهارم - عاشق مجازى از همهء انسانهاى ديگر حتى از واقعيت خود معشوق بريده مى شود
رابطهء خود را با ديگر انسانها از نظر محبت وخصومت وآزادى وجبر به محاسبه در آورد . اما اين كه گفتيم : عاشق مجازى حتى از واقعيت خود معشوق هم بريده است ، به اين دليل است كه اگر معشوق كه مثلًا يك فرد انسانى است در مقابل انديشه وحتى احساسات گوناگون قرار داده شود ، خواهيم ديد كه پيرامون اين موجود را انواعى از نقصها وزشتىها پر كرده است كه اگر عاشق در حال عادى به آنها مى نگريست نه تنها به آن انسان عشق نمى ورزيد ، بلكه شايد حالت نفرت وانزجارى هم بالنسبه به او در خود احساس مى كرد .
اگر چنين فرض كنيم كه پيرامون معشوقش را هيچ گونه نقص وزشتى آلوده نكرده است ، اين حقيقت را چه بايد كرد كه با كوچكترين تغيير در صورت معشوق ويا آن مزيت ظاهرى كه معشوق را براى عاشق تا درجهء خدايى رسانيده است ، پديدهء عشق رو به تغيير گذاشته وتدريجا اگر به كينه مبدل نشود ، حد اقل معشوق را از نظر او ساقط مى كند .
پس عاشق بهمه موجوديت معشوق كه تغيير ودگرگونى در متن حياتش نهفته است عشق نمى ورزد ، بلكه به قول جلال الدين به حال يا وضع خاصى از معشوق كه خواستهء طبيعى عاشق است عشق مى ورزد
عشقهايى كز پى رنگى بود عشق نبود عاقبت ننگى بود
بلى
چون رود نور وشود پيدا دخان بفسرد عشق مجازى آن زمان چون شود پيدا دخان غم فزا بفسرد نى عشق ماند نى هوا
پس در حقيقت تو
عاشق حالى نه عاشق بر منى بر اميد حال بر من مى تنى خانهء معشوقم ومعشوق نى عشق بر نقد است وبر صندوق نى هست معشوق آن كه او يكتو بود مبتدا ومنتهايت او بود [١]
[١] دفتر سوم ، ص ١٥٩ ب ٦٣ و ٥١ و ٥٢ . .