تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٦ - تفسير ابيات
گسيخته است . كسى كه به مقام والاى يقين برسد از وهم وخيال رها شده ديگر موى ابرويش را هلال نمى پندارد [١] اگر نور الهى پشتيبان كسى نباشد ، يك موى كج ابرو راهزنش خواهد بود .
صدها هزار كشتى با عظمت در درياى اوهام از هم پاشيده وتخته تخته گشته واز بين رفته است كمترين غرق شدگان اين دريا ، آن فرعون چالاك وفلسفه باف بود كه ماه هستىاش در برج اوهام به خسوف گراييد .
حال كه اوهام درونى تو خيره سرت كرده است ، بچه علت گرد اوهام ديگران هم مى گردى ؟ همان دو شاخ مزاحم خويشتن بس است ، دو شاخ ديگر براى متلاشى كردن خود از ديگران وام نگير . آخر چرا در بارهء خود نمى انديشى . اگر مرا وخود را دريابى خواهى ديد :
((٢٦٦٣)) عاجزم من از منىّ خويشتن چه نشينى بر منى تو پيش من
هر كس كه در بارگاه حقيقت را با من وما مى زند ، اين نگون بخت عاشق خويش است ودر هيچ را مى زند . من بدون ما ومن به جستجوى حقيقت افتادهام باشد كه گوى آن خداى خوش چوگان گردم .
هر كس كه دست از من خود برداشت . همهء منها از آن او است وهر كس كه دست از دوستى وپرستش خويش برداشت همگان يار او واو ياور همگان است ، زيرا - موقعى كه
((٢٦٦٦)) آينه بىنقش شد يابد بها زان كه شد حاكى ز جملهء نقشها
[١] اشاره به داستانى است كه در گذشته گفته است : كه در زمان عمر بن خطاب مردم براى رؤيت هلال رفته بودند . شخصى ادعا كرد كه ماه را مى بيند وهيچ كس ماه را نمى ديد . عمر گفت انگشتانت را به ابرويت بكش وببين آيا ماه را مى بينى يا نه ؟ آن مرد پس از كشيدن دست به ابروهايش ، ماه را نديد كه يك مو از ابروانش كج شده وبراى آن شخص شبحى از ماه را در فضا مجسم ساخته بود . .