تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١١٣ - تفسير ابيات
تفسير ابيات در اين غوغا وهنگامه بود كه ناگهان بانگى در گرمابه طنين افكند كه آن گوهر گران بها را پيدا كرديم . بعد از آن همه بيم وهراس كه جان نصوح بىنوا را افسرده بود ، مژده رسيد كه اينك گوهر گم شده را دريافتيم . غريو ونعره ها وكف زدنها فضاى گرمابه را پر كرد وآن اندوه مرگبار كه همهء آن گروه را فرا گرفته بود از بين رفت ، بار ديگر نصوح كه جانش را از دست داده بود جان خود را باز يافت وبه روشنايى ديدگانش بر افزود . همه جويندگان گوهر وآنان كه به او بد گمان شده بودند از او حليت مى خواستند . زيرا بد گمانى همگان به جهت نزديكى او با دخترى كه گوهرش گم شده بود ، پيش از ديگران بود . چون كارگر آن دختر بود وبا او يگانگى داشت . همگان روى به او آورده مى گفتند : ما به بد گويى تو مرتكب شديم ، ما را حلال كن وببخش ، دستش را بوسيدند ونوازش فراوانش كردند . آنان مى خواستند در آغاز جستجو نصوح را بررسى كنند ، ولى به جهت احترامى كه از وابستگى به دختر امير داشت ، جستجوى او را به تاخير انداخته بودند . كه اگر آن گوهر را نصوح برداشته است ، مهلتى داشته باشد ، تا آن گوهر را از خود دور كند وجانش را نجات بدهد پس از آن كه گوهر پيدا شد حلالىها از او خواستند وعذرها آوردند . اما نصوح در دل خود مى گفت : اين كار از فضل ولطف الهى بود وگر نه از آن تهمت كه در بارهء من روا داشته بودند ، بسى زشتتر بودم . چه جاى حليت خواستن وپوزش طلبيدن است من كه خود مى دانم كه در اين روزگار گنه كارتر از من وجود ندارد . هر بدى كه در حق من گفتند ، يك صدم وقاحت مرا باز گو نكردهاند . اگر هم كسى در پليدى درون من ترديد داشته باشد ، من كه خود به زشتى وتباهى درونم از همه آگاهترم .
سياهى وتباهى درونم را من مى دانم وخداى پرده پوشم .
در آغاز زشت كاريهايم شيطان مطرود استاد ومربيم بود ، رفته رفته در تباهىها آن قدر پيش رفتم كه شيطان در مقابل من باد ناچيزى مى نمود . خداى بزرگ وداناى