تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١١١ - يافته شدن گوهر و حلالى خواستن حاجيان و كنيزان شاه زاده از نصوح
يافته شدن گوهر وحلالى خواستن حاجيان وكنيزان شاه زاده از نصوح
((٢٢٨٨)) بانگ آمد ناگهان كه رفت بيم شد پديد آن گم شده درّ يتيم
((٢٢٨٧)) بعد آن خوفى هلاك جان بده مژده ها آمد كه اينك گم شده
((٢٢٨٩)) يافت شد واندر فرج درتافتيم مژدگانى ده كه گوهر يافتيم
((٢٢٩٠)) از غريو ونعره ودستك زدن پر شده حمام قد زال الحزن
((٢٢٩١)) آن نصوح رفته باز آمد به خويش ديد چشمش تابش صد روزه پيش
((٢٢٩٢)) مى حلالى خواست از وى هر كسى بوسه مى دادند بر دستش بسى
((٢٢٩٣)) بد گمان برديم ما را كن حلال لحم تو خورديم اندر قيل وقال
((٢٢٩٤)) زان كه ظن جمله بر وى بيش بود زان كه در قربت ز جمله پيش بود
((٢٢٩٥)) خاص دلاكش بد ومحرم نصوح بلكه هم چون دو تنى يك گشته روح
((٢٢٩٦)) گوهرى برده است او بر دست وبس زو ملازمتر به خاتون نيست كس
((٢٢٩٧)) اول او را خواست جستن در نبرد بهر حرمت داشتن تأخير كرد
((٢٢٩٨)) تا بود كان را بيندازد بجا اندرين مهلت رهاند خويش را
((٢٢٩٩)) پس حلالىها از او مى خواستند وز براى عذر برمى خاستند
((٢٣٠٠)) گفت بُد فضل خداى دادگر ور نه زانچم گفته شد هستم بتر
((٢٣٠١)) چه حلالى خواست مى بايد ز من كه منم مجرمتر اهل زمن
((٢٣٠٢)) آن چه گفتندم ز بد از صد يكيست بر من اين كشف است ار كس را شكيست
((٢٣٠٣)) كس چه مى داند ز من جز اندكى از هزاران جرم وبد فعلى يكى
((٢٣٠٤)) من همى دانم وآن ستّار من جرمها وزشتى كردار من
((٢٣٠٥)) اول ابليسى مرا استاد بود بعد از آن ابليس پيشم باد بود
((٢٣٠٦)) حق بديد آن جمله را ناديده كرد تا نگردم در فضيحت روى زرد
((٢٣٠٧)) باز رحمت پوستين دوزيم كرد توبهء شيرين چو جان روزيم كرد
((٢٣٠٨)) هر چه كردم جمله ناكرده گرفت طاعت ناورده آورده گرفت