کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٩٤ - مبحث دوم علم
جوانمردى مگر على[١].- روزى پيامبر اكرم ٦، شاد و خوشحال از خانه برون شد در حالى كه مىفرمود: منم جوانمرد، پسر جوانمرد و برادر جوانمرد.
اين كه خود پيامبر جوانمرد است زيرا كه سرور عرب مىباشد و اين كه پسر جوانمرد است از آن رو كه پسر ابراهيم، خليل الرحمن است كه در حقّش اين آيه نازل شده است:
فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ،[٢]- و اين كه برادر جوانمرد است از آن روست كه حضرت ٦ برادر على (ع) است كه جبرئيل در حقّ او گفته است: جوانمردى نيست مگر على.
در باره علم فصاحت هم بايد گفت كه حضرت (ع)، خاستگاه و اصل اين علم است كه در آن به اوج رسيده است و از قلّه آن پا را فراتر نهاده است، تا جايى كه پيرامون سخنش گفتهاند: زبر سخن آفريده و زير سخن آفريننده است، و همه خطباء از او آموختهاند[٣].- نهم: اين كه همه صحابه در احكام به حضرت ايشان (ع) رجوع مىكردند،[٤] و فتاوا را از
[١] مناقب ابن غزالى/ ١٩٧+ ميزان الاعتدال ٢/ ٣١٧+ كفاية الطالب/ ٢٧٧+ ذخائر العقبى/ ٧٤.
[٢] انبياء/ ٦٠.
[٣] بنگريد به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ١/ ٢٤.
[٤] علّامه بياضى در الصراط المستقيم ١/ ٧٩ مىگويد:
« اين كه حضرت( ع) فرموده است:« بهترين شما نيستم»، اگر در اين سخن صادق باشد فرد بهتر از او شايستهتر از او خواهد بود و اگر دروغ گفته باشد كه ديگر امامت، شايسته انسان دروغگو نيست، زيرا اعتمادى به او در ميان نمىباشد.
اگر بگويند: حضرت( ع) اين سخن را از روى خشوع و كرامت مدح خويشتن بر زبان آورده است.
گوييم: پيامبر در اين مورد از او شايستهتر بوده و نفرموده:« من به سوى شما فرستاده شدم در حالى كه بهترين شما نيستم»، بل فرموده است:« من سرور فرزندان آدمم».
ابن شهرآشوب در المناقب ٢/ ٢٩- ٣٠ مىگويد:
« علم حضرتش( ع) تا آنجا بر صحابه آشكار شد كه به دانشش اعتراف كردهاند و به بيعت با او اقدام ورزيدند.
جاحظ مىگويد: همه امّت همداستانند كه صحابه، علم را از چهار تن مىستاندند: على، ابن عبّاس، ابن مسعود و زيد بن ثابت. وى مىگويد: گروهى عمر بن خطاب را نيز به اين جمع افزودند، ولى بعد همگى اجماع كردند كه چهار تن، كتاب خدا را بيشتر از عمر مىخواندند. حضرت( ع) فرمود: قرآنخوانترين مردم، جلودار ايشان است و لذا عمر از اين شمار، كنار گذاشته شد.
جماعت سپس اجماع كردند كه پيامبر٦ فرموده است: امامان بايد از قريش باشند و لذا ابن مسعود و زيد از شمار افكنده شدند و على ماند و ابن عبّاس كه هر دو عالم و فقيه و قرشى بودند كه از ميان اين دو على هم سنّ بيشترى داشت و هم در هجرت قديمىتر بود، پس ابن عبّاس هم از سياهه نامها كنار گذاشته شد و به اجماع، على باقى ماند كه به امامت حقّانيت بيشترى داشت».
شيخ مظفّر در دلائل الصّدق ٢/ ٥٢٧- ٥٣٠ مىگويد:
« ترديدى نيست كه همگان به حضرتش( ع) رجوع مىكردهاند و از او فتوا مىجستهاند، به ويژه در مسائل پيچيدهاى كه بدان ره نمىيافتهاند و كسى را نمىشناختهاند كه در اين مسائل، راه حلّى پيش نهد، و اين نبوده است مگر آن كه فضل حضرتش( ع) برايشان ظهور يافته بود و شخص افضل، حقّانيت بيشترى به امامت دارد ... و پيشتر روشن شد كه امام منزلتش بزرگتر و شأنش والاتر از آن است كه به علم عوام نيازى داشته باشد».
بنگريد به: الغدير ٧/ ١٠٦- ١٠٩ و قواعد المرام/ ١٨٤.
از نكات ظريف در اين باب سخنى است كه در شرح حال علّامه محمّد بن اسعد جلال الدين دوانى آمده است. او از نوادهگان ابو بكر بود و از همين رو« صدّيقى» ناميده مىشد. او به هنگام نگارش حاشيهاش بر كتاب شرح تجريد با خود انديشيد كه اگر جدّش صدّيق زنده بود بسيارى از دقايق فلسفى اين متن و حاشيه را درك نمىكرد و همين موجب گشت كه وى به تشيّع گرود.
بنگريد به: الرسائل المختارة از علّامه دوانى، ص ٢٤.