کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٢٧٤ - مبحث نهم در تصريح به اين كه پيامبر
در همين كتاب[١]- به نقل از ابو ايّوب آمده است كه پيامبر ٦ سخت بيمار شد و فاطمه (س) براى عيادت از حضرت ٦ آمد و چون خستگى و ضعف پيامبر ٦ را ديد به حدّى اندوهگين شد كه اشكش بر گونههايش ريخت.
پيامبر ٦ به او فرمود: اى فاطمه! كرامت خدا بر تو همين كه به ازدواج كسى درآوردمت كه اسلامش پيشتر از همه و علمش بيشتر از همه و شكيبايىاش گستردهتر از همگان است. همانا خداوند تبارك و تعالى به زمينيان نگريست و از ميان ايشان مرا برگزيد و مرا به عنوان پيامبر و رسول برانگيخت و بار ديگر به زمين نگريست و از ميان همه، شوى تو را برگزيد و به من وحى كرد كه تو را به ازدواج او درآورم و او را وصىّ [و برادر] خود گيرم[٢].
اين حديث را دارقطنى صاحب جرح و تعديل نيز روايت مىكند[٣].
[١] مناقب خوارزمى/ ٦٣.
[٢] سيّد شرف الدّين در مراجعات/ ٣٠٣- ٣٠٢ مىگويد:
« اين سخن نص در اين است كه على، وصىّ است و صراحت دارد در اين كه او پس از پيامبر برترين مردم است و در بردارنده دلالت التزامى است در خلافت و واجب الطاعه بودن او كه بر خردمندان پوشيده نيست ..
بنگريد چگونه خداوند پس از آن كه خاتم الأنبياء را از ميان همه زمينيان برگزيد على را انتخاب كرد و ببينيد چگونه گزينش وصى بسان گزينش پيامبر بوده است و مشاهده كنيد چگونه خداوند به پيامبرش وحى مىكند كه او را داماد خود و وصىّ خويش گرداند و ببينيد آيا جانشينان پيامبران گذشته جز اوصياى ايشان بودهاند و آيا رواست برگزيده خدا در ميان بندگان و وصىّ سرور انبيا را عقب زنيم و ديگرى را پيش كشيم و آيا صحيح است كسى بر او حكومت كند و حضرت( ع) را در شمار توده مردم و رعيت خويش گيرد؟ و آيا عقلا ممكن است فرمانبرى از اين حاكم بر كسى واجب باشد كه خداوند او را بسان پيامبرش برگزيده است؟ و چگونه مىشود خدا و رسول، او را برگزينند و ما ديگرى را انتخاب كنيم وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً[ احزاب/ ٣٦].» بنگريد به كشف المراد/ ٤٢٠.
[٣] اين حديث و حديث پيش از آن و چند حديث ديگر را صاحب كشف الغمّه در كتاب خود( ١/ ١٥٣- ١٥١) به نقل از كتاب مناقب مىآورد. او پس از نقل اين حديث اشاره مىكند كه دارقطنى اين حديث را به شكل كاملترى آورده است و مىگويد:« تصميم داشتم ذكر آن را تا امام الخلف الحجّة( ع) به تأخير اندازم ولى در اين جا بيانش كردم»، سپس آن را به نقل از كتاب كفاية الطالب دارقطنى مىآورد و آن حديثى است كه در كتاب ما پس از اين حديث مىآيد. ظاهرا مؤلّف- رحمه اللَّه- اين حديث- يعنى حديث ابو ايّوب- را به همراه حديث سلمان از كتاب مناقب آورده است كه واسطه آن، كشف الغمّه بوده است، و از دقّت نظر او بوده است كه صاحب كشف اشتباها اين حديث را از ابو ايّوب نقل كرده كه دارقطنى آن را آورده و حال آن كه حديث ابو هارون عبدى است- و اللَّه اعلم-.