کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ١٦٦ - مبحث دوم در جهاد
پيامبر ٦، امير المؤمنين را به جانشينى خود بر مدينه و مردم آن و حريم خود گماشت و فرمود: مدينه جز به حضور من يا تو سامان نيابد، زيرا پيامبر با اخلاق باديهنشينانى كه در حومه مكّه مىزيستند و با آنها جنگيده بود و خونشان را ريخته بود آشنايى داشت و لذا ترسيد اگر از اين شهر دور شود آنها به مدينه يورش آورند و اگر همسنگ حضرتش ٦ در آن اقامت نداشته باشد تباهى بدان راه يابد. چون منافقان آگاهى يافتند پيامبر ٦ على (ع) را جانشين خود قرار داده است بر او حسد ورزيدند و دانستند شهر با وجود على حفظ خواهد شد و ديگر دشمنان، دندان طمع را از آن كشيدند و بر آرامش اهل شهر غبطه خوردند و لذا شايعه پراكندند و گفتند: پيامبر على را از روى بزرگداشت و تجليل به جانشينى خود برنگزيده است، بل او را بدين سبب به جانشينى گمارده كه وجودش را ناچيز شمرده و او را بارى بر دوش خود دانسته است و اين در حالى بود كه مىدانستند على محبوبترين خلايق نزد پيامبر است.
على خود را به پيامبر رساند و عرض كرد: منافقان گمان مىكنند تو مرا بدين سبب جانشين خود كردى كه بارى بودهام بر دوش تو. پيامبر ٦ فرمود: برادرم! به جاى خود باز گرد كه مدينه جز به وجود من يا تو سامان نگيرد. تو جانشين منى در ميان خانوادهام و ديار هجرتم و مردمم. آيا خشنود نيستى كه براى من همچون هارون باشى براى موسى جز آن كه پس از من پيامبرى نيست. چون پيامبر از تبوك به مدينه بازگشت،[١] عمرو بن
[١] اسكافى در المعيار و الموازنه/ ٢١٩ مىگويد:
« بينديشيد در اين سخن پيامبر٦ در جنگ تبوك:« تو نسبت به من همچون هارونى نسبت به موسى جز آن كه پيامبرى پس از من نيست». منزلتهاى هارون نزد موسى شناخته است: اول اين كه شريك موسى بود در نبوّت. دوم، برادر نسبى او بود. سوم، او در ميان همه بنى بشر، نزد موسى از همه مقدّمتر بود و اين همان چيزى است كه براى على ضرور گشته بود يعنى همان منزلت على نزد پيامبر».
بنگريد به نظير اين سخن در: كشف الغمّه ١/ ٦٣ و ٢٢٨.
ابو الصلاح حلبى در تقريب المعارف/ ١٤٧- ١٤٨ مىگويد:
« پيامبر در خبر تبوك بيان مىدارد كه على( ع) براى او همچون هارون است براى موسى جز نبوّتى كه در اين حال از اين منزلت استثناء شده است، چه، ثبوت آن براى على وارد نشده است و اين اقتضا دارد منزلتى جز نبوّت از منزلتهاى هارون پس از وفات پيامبر براى على( ع) ثابت باشد و اين سخن به چند دليل گواه آن است كه على( ع) جانشين پيامبر مىباشد:
يكى اين كه از جمله منزلتهاى هارون( ع) آن است كه او جانشين موسى بوده است در ميان بنى اسرائيل و خداوند آن را در قرآن بيان داشته است: وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ[ اعراف/ ١٤٢؛] و مسلمانان بر آن اجماع دارند، پس بايد على نيز نسبت به پيامبر چنين باشد، زيرا تفاوتى نيست در اين كه بگويد:« تو جانشين پس از من هستى» و اين كه بفرمايد:« تو براى من همچون هارونى براى موسى» با آگاهى مخاطب در اين كه هارون جانشين موسى بوده است، چنان كه تفاوتى نيست اگر سلطان فرزانهاى به كسى كه مىخواهد به وزارت برگماردش بگويد:« تو وزير من هستى» يا بگويد:« تو براى من همچون فلانى هستى نسبت به فلانى» با علم به اين كه فرد مورد نظر، وزير بوده است.
ديگر آن كه از جمله منزلتهاى هارون آن بود كه فرمانبرى از وى در ميان همه بنى اسرائيل امرى واجب بوده است، پس على نيز بايد چنين باشد و اين امامت او را ضرور مىگرداند، چه، تفاوتى نيست در اين كه پيامبر بگويد:« تو پس از من جانشين هستى» يا« امام امّت من هستى» يا« فرمانبرى از تو بر ايشان واجب است» يا اين كه بگويد:« تو براى من همچون هارون هستى براى موسى» با آگاهى شنونده و بيننده در اين كه فرمان هارون در ميان بنى اسرائيل واجب الطاعه بوده است.
. ديگر آن كه از جمله منزلتهاى هارون اين بود كه او به اتّفاق شايسته مقام موسى بود، پس على نيز بايد چنين باشد، چه، تفاوتى نيست در اين كه پيامبر بفرمايد:« تو شايسته مقام من هستى» يا اين كه بفرمايد:« تو براى من همچون هارون هستى» كه شايستگى او براى داشتن مقام موسى( ع) معلوم است».
وى در همين كتاب/ ١٥١ مىگويد:
« هيچ كس نمىتواند بگويد: اگر مقصود پيامبر خلافت بود بايد على را به يوشع تشبيه مىكرد. زيرا دلالت اين خبر را بر خلافت با تشبيه حضرت به هارون روشن كرديم و همين اقتضا دارد پرسش مذكور، از شمار، بيرون فكنده شود، زيرا در ادلّه، پيشنهاد باطل است. اگر چه سرباز زدن پيامبر از تشبيه على به يوشع و روى آوردن به همانندى ايشان به هارون از دو رو بوده است:
اوّل، اين كه خلافت هارون در قرآن بيان شده است و همه بر آن اجماع دارند، در حالى كه خلافت يوشع تنها بر اساس ادّعاى يهود مىباشد كه از حجّت تهى است. دوم، اين كه قصد پيامبر٦ از تصريح به امامت على( ع)، صحّه گذاشتن بر ديگر منزلتهاى هارون نزد موسى بوده است، منزلتهايى همچون يارى رساندن و تقويت و محبّت و يك رنگى در نصيحت و برآوردن نيازها، در حالى كه اگر پيامبر٦ على را به يوشع تشبيه مىكرد جز خلافت از آن فهميده نمىشد و لذا ترجيح داد حضرت( ع) را به هارون( ع) تشبيه كند».
شيخ طوسى در تلخيص الشافى ٢/ ٢٣٥ مىگويد:
« از آن چه دلالت بر امامت على( ع) دارد يكى جانشينى او بود از سوى پيامبر هنگامى كه حضرت٦ راهى جنگ تبوك شد و هيچ سخنى يا دليلى از پيامبر بركنارى على( ع) را از اين فرماندهى به ثبوت نمىرساند، و بر اين اساس حضرت( ع) بايد پس از رحلت پيامبر٦، امام باشد، چه، وضعش از فرماندهى تغييرى نيافته است».
. فاضل سيورى نظير همين سخن را در اللوامع الالهية/ ٢٨٠ مىآورد.
شيخ طوسى در تلخيص الشافى ٢/ ٢٣٦ مىگويد:
« اينك كه ثابت شد امام( ع) پس از پيامبر٦، بايد فرمانش برده مىشد و به جانشينى از پيامبر٦ عهدهدار امر و نهى در ميان گروهى از امّت بوده است ناگزير بايد امام همه باشد، زيرا هيچ يك از آحاد امّت در داشتن وظيفه نسبت به على( ع) در چنين وضعى، اختصاص حضرت( ع) را نيافته است و هر كس اين منزلت را اثبات كند، امامت را به طور كلّى اثبات كرده است و همين اجماع مانع از طرح چنين پرسشى است».
علّامه حلّى در كشف المراد/ ٣٩٦ نزديك به همين سخن را دارد.
علّامه سيّد مرتضى عسكرى در معالم المدرستين ١/ ١٤٣ مىگويد:
« بدين ترتيب پيامبر٦ در جنگهايش حتّى براى چند روز هم از مدينه غافل نمىشده بىآنكه كسى را براى اهل آن به عنوان جانشين بگمارد تا در مدّت عدم حضورش در مدينه بدو رجوع كنند، تا جايى كه مىتوان گفت چنين نبوده كه پيامبر مدّت يك روز يا كمتر از آن را بدون گماردن جانشين از مدينه غفلت ورزد، چنان كه در جنگ احد نيز همين گونه عمل كرد و اگر چه كوه احد تنها يك ميل از مدينه فاصله داشت، ولى با اين حال پيامبر اكرم٦ در مدّت عدم حضورش در شهر جانشينى براى آن گماشت و در جنگ خندق نيز كه در مدينه مىجنگيد و در برابر خندق، موضع گرفت به سبب نپرداختن آنها به دليل وقوع جنگ، مرجعى را براى اهل مدينه برگماشت. اگر عادت پيامبر٦ چنين بوده است كه حتّى به سبب غيبتش براى كمتر از يك روز و حتّى نپرداختن به مردم مدينه به دليل وقوع جنگ، داخل مدينه، براى مردم آن مرجعى برمىگماشته است، پس ديگر عملكردش براى امّتش در دوران پس از مرگ خود چگونه خواهد بود؟ و اين در حالى است كه براى هميشه آنها را ترك خواهد كرد. آيا آنها را به حال خود رها مىكرد و براى دوران پس از مرگ خود مرجعى برنمىگماشت؟».
. علّامه امينى در الغدير ٣/ ١٩٩ مىگويد:
« اين سخن پيامبر كه:« آيا نمىخواهى براى من همچون هارون باشى نسبت به موسى» همه امتيازات پيامبر٦ را اعم از رتبه، عمل، مقام، اقدام، حكومت، امارت و سيادت را جز نبوّت كه استثنا شده است براى امير المؤمنين( ع) اثبات مىكند، چنان كه هارون براى موسى چنين بود. اين سخن به مفهوم خلافت و جانشينى پيامبر٦ است و چنان است كه پيامبر٦، على را در جايگاه خود نشانده است آن هم نه فقط براى كارگزارى- چنان كه برخى پنداشتهاند- چه، پيامبر پيش از اين نيز مردمى را به كارگزارى شهرها و ديگرانى را به كارگزارى مدينه برگماشته بود و مردانى را در جنگها فرماندهى داده بود كه براى هيچ يك چنين سخنى را بر زبان نياورده بود و اين فضيلتى است كه تنها از آن امير المؤمنين است و بس».
در همين مأخذ/ ٢٠١ اين سخن امام ابو البسطام شعبة بن حجاج آمده است كه مىگويد:« هارون، برترين فرد در ميان امّت موسى( ع) بود و اين اقتضاى آن را دارد كه على( ع) برترين فرد امّت محمّد٦ باشد تا بدين ترتيب از اين نصّ صحيح و صريح موسى به برادرش هارون:« اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ» پاسدارى شده باشد.
سيّد شرف الدّين در مراجعات/ ٢٠٨ مىگويد:
« نبايد بر ما پوشيده بماند كه اين حديث، سخن مجملى است از سوى پيامبر٦ كه از چيزى جان نمىگيرد مگر از بلاغ قرآنى و توصيه خداوندى در بيان منزلت ولىّ عهد پيامبر٦ و قائم مقام او پس از رحلتش و نمىتواند تنها به جنگ تبوك اختصاص داشته باشد».
سليم بن قيس هلالى در كتاب خود/ ٤٥ در اخبار مربوط به جريان پس از رحلت پيامبر اكرم٦ مىگويد:« على( ع) پيش از آن كه بيعت شود در حالى كه ريسمانى در گردن داشت ندا در داد كه: اى مادر زاده! اين جماعت مرا به ضعف كشاندند و نزديك بود مرا بكشند». چنان كه در صفحه ٢٠- ٢١ اين كتاب روايت شده است كه پيامبر٦ به على فرمود: اى على! تو از همداستانى قريش عليه خود و ستمشان نسبت به تو، دشوارىها خواهى ديد، پس اگر يارانى در ميان آنها يافتى با دشمنان بستيز و با همراهان خود مخالفانت را سركوب كن، و اگر يارى نيافتى شكيبايى ورز و دست نگه دار و با دست خود، خويش را به نابودى ميفكن. تو نسبت به من همچون هارونى براى موسى و هارون براى تو الگويى است نيكو، چه، او به برادرش موسى گفت:« جماعت مرا به ضعف كشاندند و نزديك بود مرا بكشند».
نيز بنگريد به صفحه ٩٢ همين مأخذ و سخن هارون در سوره اعراف، آيه ١٥٠.