کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٦٠ - فصل چهارم پيرامون فضايلى كه پس از وفات حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
بپوشد. خادم به اندرونى رفت و با زنى خارج شد كه كنيزكانى هم همراه او بودند.
مجوسى به آن زن گفت: با اين زن به فلان مسجد مىروى و دخترانش را به خانه مىآورى. آن زن به همراه من آمد و دختران را به خانه آورد، و اتاقى خاص در اختيار ما نهادند [او ما را به حمام فرستاد و لباسهاى فاخرى بر تنمان كرد، و انواع و اقسام خوراكى در پيش رويمان نهاد و نيكوترين شب را پشت سر نهاديم]. چون نيمه شب شد شيخ مسلمان شهر در خواب ديد كه گويى رستخيز به پا گشته است و رسول اكرم زير پرچم حمد قرار دارد و در آن حال قصرى از زمرّد سبز را تماشا مىكرد. پس پرسيد اين قصر از آن كيست؟ گفتند: براى مسلمانى موحّد. شيخ خواست خدمت رسول اللَّه ٦ رسد كه پيامبر ٦ از او روى برتافت. شيخ عرض كرد: يا رسول اللَّه! چرا از من كه مسلمانم روى برمىتابى؟ رسول اللَّه ٦ فرمود: دليلى بياور كه مسلمانى، و شيخ، حيران ماند. پيامبر ٦ به او فرمود: فراموش كردى به آن زن علويه چه گفتى؟ اين كوشك، از آن مردى است كه آن زن هم اينك در خانه او به سر مىبرد.
شيخ از خواب بيدار شد در حالى كه سيلى بر چهره خود مىنواخت و مىگريست. او در جست و جوى آن زن علويه غلامان خود را در شهر بگستراند و خود در پى يافتن او روان شد. به او گفتند كه اين زن در خانه مجوسى است. شيخ نزد او رفت و گفت: آن زن علويه كجاست؟ مجوسى گفت: نزد من. شيخ گفت: آن زن را مىخواهم. مجوسى گفت:
تو به او دست نخواهى يافت. شيخ گفت: اين هزار دينار را بگير و او را به من تحويل ده.
مجوسى گفت: به خدا سوگند اگر صد هزار دينار هم بدهى او را به تو نخواهم داد. چون شيخ اصرار كرد مجوسى به او گفت: همان خوابى كه تو ديدى من نيز ديدم و قصرى كه تو ديدى براى من آفريده شده است و تو مرا به اسلام ره نمودى. به خدا سوگند هيچ كس در اين خانه نخفته مگر آن كه به دست اين زن علويه اسلام آورده است و او براى ما بركت به ارمغان آورده است و در خواب ديدم كه پيامبر ٦ به من فرمود: به سبب آن چه با اين زن علويه كردى اين قصر از آن تو و خانوادهات خواهد بود و شما بهشتيانى هستيد كه خداوند شما را از روز ازل مؤمن آفريده است.