کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٥٩ - فصل چهارم پيرامون فضايلى كه پس از وفات حضرتش(ع) براى ايشان ثابت است
چهارمين روزى است كه چيزى نخوردهايم و لذا گوشت مرده بر ما حلال است و من اين مرغابى را تميز كردم تا براى خوردن، نزد دخترانم ببرم. با خود گفتم: واى بر تو اى ابن مبارك، تو كجا و اين زن كجا! به او گفتم: دامنت را بگشاى و دينارها را در يك طرف دامنش ريختم در حالى كه او به من توجّه نداشت و چشمانش را به زمين دوخته بود.
عبد اللَّه مىگويد: من به سوى خانه رفتم و خداوند در آن سال محبّت حج از دلم بركند. سپس به شهر خود رفتم و در همان جا بودم تا مردم حجّ گزاردند و بازگشتند. من براى ديدار همسايگان و دوستان بيرون آمدم و به هر كه مىگفتم: حجّت مقبول و سعيت مشكور، به من پاسخ مىداد: تو نيز چنين، ما با تو در فلان جا و فلان مكان با هم بوديم.
بيشتر مردم همين سخن را به من مىگفتند. من به فكر فرو رفتم. شبى پيامبر ٦ را در خواب ديدم كه به من مىفرمود: اى عبد اللَّه! شگفت مكن. تو خاطر يكى از فرزندان مرا از غم زدودى و من از خدا خواستم فرشتهاى را به چهره تو بيافريند كه تا روز رستخيز به جاى تو حج كند. اگر خواستى به حج مىروى و اگر نه، نه.
ابن جوزى در همين كتابش[١]- روايت مىكند كه: در كتاب «ملتقط» كه نوشته جدّ من ابو الفرج بن جوزى است خواندهام كه: در بلخ، مردى علوى سكونت داشت كه همسرى داشت و دخترانى. اين مرد درگذشت. زنش مىگويد: دختران را از ترس نكوهش دشمنان به سمرقند بردم و هنگامى آن جا رسيديم كه هوا بسيار سرد بود. دختران را به مسجدى بردم و در آن جا بودم تا براى آنها توشهاى فراهم كنم. مردم را ديدم كه پيرامون شيخى گرد آمدهاند. در باره او پرسش كردم. گفتند: اين شيخ شهر ماست [پيش رفتم] و شرح حالم را به او باز گفتم. شيخ گفت: براى من دليلى بياور كه تو علويه هستى، و توجّهى هم به من نكرد. از او نوميد شدم و به مسجد بازگشتم. در راه شيخى را ديدم كه بر سكّويى نشسته بود و اطرافش جماعتى بودند. پرسيدم: او كيست؟ گفتند: كفيل شهر است و مجوسى. گفتم: شايد موجب گشايشى گردد، [پيش رفتم] و شرح حال و ماجراى خود را با شيخ بدو بازگفتم [و اين كه دخترانم در مسجدند و توشهاى ندارند.] او با صداى بلند خدمتگزارش را فرا خواند و گفت: به بانوى خود بگو لباسش را
[١] همان/ ٣٣٠، بحار الانوار ٤٢/ ١٢ همين حديث را به نقل از كشف اليقين نقل كرده است.