کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٢٧ - مبحث بيست و هفتم پيرامون قرار گرفتن حضرت(ع) بر شانه پيامبر
شكست داد و بر در آن مسجدى بر پا كرد. [و اين همان سخن پروردگار است كه فرمود:
قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً[١]-. اى مرد يهودى! اين بود داستان آنها. سپس فرمود: تو را به خدا سوگند اى يهودى! آيا اين داستان با آن چه در تورات شما آمده است همخوانى دارد؟ يهودى پاسخ داد: نه حرفى افزودى و نه حرفى كاستىاى ابا الحسن، و ديگر مرا يهودى مخوان. من گواهى مىدهم كه خدايى جز اللَّه نيست و محمّد رسول خداست و تو عالم اين امّتى.
مبحث بيست و هفتم: پيرامون قرار گرفتن حضرت (ع) بر شانه پيامبر ٦:
خوارزمى[٢]- به نقل از ابو هريره روايت مىكند كه پيامبر ٦ روز فتح مكّه به على بن ابى طالب فرمود: آيا اين بت را در كعبه مىبينى؟ عرض كرد: آرى، يا رسول اللَّه.
پيامبر ٦ فرمود: من تو را بر دوش مىگيرم تا دستت بدان رسد. على (ع) عرض كرد:
من شما را به دوش مىگيرم يا رسول اللَّه! پيامبر ٦ فرمود: اگر قبيله ربيعه و مضر مىكوشيدند در زمان حيات من تنها عضوى از اعضاى مرا از زمين حركت دهند نمىتوانستند. و اينك تو بايست اى على، پس پيامبر ٦ دو ساق پاى على را گرفت و او را چنان از زمين بلند كرد كه سفيدى زير بغلش هويدا شد و سپس گفت: چه مىبينى اى على؟ على (ع) عرض كرد: خداوند عزّ و جلّ را مىبينم كه مرا به سبب تو شرافت بخشيده است تا جايى كه اگر بخواهم آسمان را لمس كنم مىتوانم. پيامبر ٦ به او فرمود: اى على! بت را بگير و على (ع) بت را گرفت و آن را به زمين انداخت. سپس پيامبر ٦، خود را از زير پاى على (ع) كنار كشيد و على به زمين افتاد و خنديد. پيامبر ٦ پرسيد:
چرا مىخندى؟ على (ع) عرض كرد: از بالاى كعبه سقوط كردم و هيچ آسيبى نديدم.
پيامبر ٦ فرمود: چگونه مىخواهى آسيب ببينى و حال آن كه محمّد تو را بالا برد و جبرئيل پايينت آورد![٣]
[١] كهف/ ٢١، كسانى كه بر آنها چيره شدند گفتند مسجدى بر آن خواهيم برگرفت.
[٢] مناقب ابن مغازلى/ ٢٠٢، ح ٢٤٠.
[٣] ابن شهرآشوب در مناقب ٢/ ١٤٢ مىگويد:
« اين خود، دلايل ظاهرى است در اين كه على نزديكترين و خاصّترين فرد به پيامبر بوده است و پس از او جانشين و وصىّ ايشان بر امّت به شمار مىآمده است، و اين كه پيامبر٦ هيچ يك از شيوخ را جز آن چه در باره ابو بكر نقل مىشود به نمايندگى خود برنگزيد. پيامبر٦ ابو بكر را بنا به قول عايشه به نمايندگى خود برگزيد و گفت: به ابو بكر دستور دهيد امامت مردم را در نماز به عهده گيرد و اين محلّ اختلاف است. على بن ابى طالب امتيازاتى دارد و پيامبر٦ هيچ كس را بر او ولايت نداد و او را به محلّى نفرستاد و در ميان قومى نگذاشتش مگر آن كه بر آنها ولايتش بخشيد در صورتى كه شيخين تحت ولايت اسامه و عمرو بن العاص و ديگران بودهاند.» اين سخن از ابن شهر آشوب در بحار الانوار ٣٨/ ٧٩ نيز نقل شده است.
شيخ مظفّر در دلائل الصّدق ٢/ ٤٥٦- ٤٥٥ مىگويد:
« وجه دلالت اين رويداد به نكته مورد نظر ما در اين كه پيامبر٦، تنها از على خواست تا در اين امر مهم با او همراه گردد دليلى است در برترى على( ع) بر ديگران، به ويژه آن كه پاى بر دوش پيامبر٦ نهاد نه عيوق و سر فرشتگان. شافعى اين رويداد را با ستايشى از على، آن گونه كه در ينابيع المودّه[ باب ٤٨] آورده است چنين نقل مىكند:
به من مىگويند على را بستاى كه نام او آتش فروزان را بر مىنشاند گفتم من چگونه مردى را بستايم كه خردمندان تا بدان جا گمراه شدهاند كه او را مىپرستند و پيامبر مصطفى به ما گفت در شب معراج هنگامى كه به آسمان رفت خداوند دست خود را به پشت من نهاد و قلبم احساس كرد به آرامش دست يازيده است و على پاى خود را در جايى نهاد كه خداوند دست خود را در آن جا نهاده بود مىگويند: اين حديث بنا به وجه ديگرى نيز مفيد امامت امير المؤمنين( ع) است و آن اين كه ضعف على در به دوش كشيدن پيامبر٦ اگر چه مخالف نيروى سترگى است كه على داشته است، ولى دلالت بر اين حقيقت دارد كه حضرت( ع) مىخواسته مقام نبوّت را مراعات كند، چه، اگر پيامبر٦ مىخواست به آسمان دست يازد در پرتو مقام والاى نبوّت مىتوانست چنين كند و لازم نبود بر دوش على سوار شود ولى پيامبر٦ اين را براى شريك امر خود و كسى مىخواست كه همچون خود او بود و جانشين ايشان در ميان امّتش.» بنگريد به: بحار الانوار ٣٨/ ٨٤- ٨٢.