کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٢٦ - مبحث بيست و ششم پيرامون داستان اصحاب كهف و گفت و گوى حضرت(ع) با يهود
كن و تمليخا دوباره تكرار كرد. پس ناگاه پيرمرد بر دست و پاى او بيفتاد و غرق بوسهاش كرد و گفت: به خداى كعبه سوگند او جدّ من است و يكى از جوانانى است كه از شرّ دقيانوس زورگو به سوى خداوند آسمانها و زمين بگريخت و عيسى داستان آنها را نقل كرده، پيشاپيش خبر داده كه آنها زنده خواهند شد. خبر به سلطان رسيد و خود سواره نزد ايشان آمد و چون تمليخا را ديد از اسب پياده شد و تمليخا را بر دوش خود نهاد و مردم دست و پاى او را مىبوسيدند و مىپرسيدند: اى تمليخا! ياران تو چه كردند؟
تمليخا به آنها گفت: كه يارانش در غار هستند. در اين زمان سرپرستى شهر افسوس در اختيار يك مسلمان و يك مسيحى بود. آن دو تن با ياران خود بر مركبهايشان سوار شدند و همراه تمليخا تا نزديكى غار رسيدند. تمليخا به آنان گفت: در اين جا توقّف كنيد، چه، از آن مىهراسم كه اگر صداى پا و زنگوله لگام اسبانتان را بشنوند گمان برند دقيانوس محاصرهشان كرده است و همگى از ترس، خرقه تهى كنند. اندكى درنگ كنيد تا من داخل شوم و آنها را از موضوع آگاه كنم. مردم ايستادند و تمليخا بر آنها وارد شد و جوانان به سوى او شتافتند و در آغوشش گرفتند و گفتند: سپاس خدايى را كه تو را از شرّ دقيانوس رهايى بخشيد. تمليخا گفت: من و دقيانوس را رها كنيد. شما چه مدّت در اين جا بودهايد؟ گفتند: يك روز يا كمتر. تمليخا گفت: شما سيصد و نه سال در اين جا بودهايد و دقيانوس مرده است و قرنها سپرى شده است و مردم شهر به خداى بزرگ ايمان آوردهاند و اينك نزد شما آمدهاند. آنها گفتند: اى تمليخا! مىخواهى ما را فتنه جهانيان كنى؟ تمليخا گفت: مىخواهيد چه كنيد؟ گفتند: تو و ما دستانمان را بالا مىبريم و پس از آن كه دستانشان را بالا بردند گفتند: خدايا! به حق شگفتىهايى كه بر ما نمودى جان ما را بگير تا هيچ كس بر ما آگاهى نيابد. خداوند نيز به فرشته مرگ فرمان داد روح آنها را بستاند و در غار را از ميان برد. و آن دو سرپرست، هفت روز پيرامون غار مىگشتند ولى براى آن نه درى يافتند و نه منفذى و نه راهى و در اين هنگام به لطف صنع خداى كريم يقين پيدا كردند و دريافتند كه وضع ايشان پندى بوده كه خداوند بديشان نموده است. مرد مسلمان گفت: بر اساس دين من آنها مردهاند، من در كنار در اين غار مسجدى بنا مىكنم، و مرد مسيحى گفت: بر اساس دين من نيز آنها مردهاند ولى من ديرى بر پا خواهم كرد. آن دو به جنگ با يك ديگر پرداختند و مسلمان، مسيحى را