کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٤٢٤ - مبحث بيست و ششم پيرامون داستان اصحاب كهف و گفت و گوى حضرت(ع) با يهود
گفت: هر كيفرى كه بخواهم در باره آنها اجرا كنم آنها خود، به بدتر از آن خويش را كيفر كردهاند. بنّاها را نزد من آوريد. بنّاها را نزد او آوردند و آنها مدخل غار را با آهك و سنگ مسدود كردند. او سپس به اطرافيانش روى كرد و گفت: به آنها بگوييد اگر راست مىگويند از خداى خود در آسمان بخواهند از اين وضع، نجاتشان بخشد.
آنها سيصد و نه سال به همين حال بودند تا آن كه خداوند بار ديگر در آنها روح دميد و از خواب بيدار شدند آن گونه كه خورشيد، درخشيدن مىگيرد. آنها روى به يك ديگر كردند و گفتند: امشب از عبادت خدا غافل شديم. بياييد به كنار آب برويم، و همين كه برخاستند ناگاه چشمشان به چشمه افتاد كه خشك شده بود و درختان كه پژمرده شده بودند، پس گفتند: در وضع شگفت آورى قرار گرفتهايم، چنين چشمهاى و چنين درختانى يك شبه خشك شدهاند. خداوند، آنها را گرسنه گرداند، پس گفتند:
كدام يك با اين پول به شهر مىرود و براى ما خوراكى خريدارى مىكند، هر كه مىرود بايد مراقب باشد خوراكى خريدارى نكند كه با چربى خوك فراهم شده باشد. [اين همان سخن پروردگار است كه: فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً[١]-، يعنى خوراك حلالتر و بهتر و پاكتر].
تمليخا گفت: برادران! كسى جز من نمىتواند چنين خوراكى بياورد، و تو اى چوپان جامه خود به من ده و جامه مرا بگير. او جامه چوپان بر تن كرد و رفت. او از جاهايى مىگذشت كه نمىشناخت و راهى كه با آن آشنايى نداشت، تا به دروازه شهر رسيد و ناگاه بر دروازه، پرچم سبزى را ديد كه بر آن نوشته شده بود: خدايى جز اللَّه نيست و عيسى پيامبر خداست. جوان، همى مىنگريست و چشمش را مىماليد و با خود مىگفت: آيا من در خواب هستم؟
پس از آن كه مدّتى به اين وضع باقى بود به شهر وارد شد و در راه به مردمى گذر مىكرد كه انجيل مىخوراندند و آدمهايى را در پيش روى خود مىديد كه نمىشناختشان تا آن كه به بازار رسيد و بر در نانوايى ايستاد و گفت: اى نانوا! نام اين شهر چيست؟ گفت:
افسوس. پرسيد: نام سلطانتان چيست؟ پاسخ داد: عبد الرحمن. تمليخا گفت: اگر راست
[١] كهف/ ١٩؛ پس يكى از خود را با اين پول به شهر فرستيد و او بنگرد خوراكى پاكتر بيابد.