کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٣٠٦ - مبحث نوزدهم پيرامون فرزندان حضرت(ع)
ابو هريره[١]- مىگويد: پيامبر ٦ را ديدم كه آب دهان حسن و حسين را چنان مىمكد كه شخص، شير را.
اسامة بن زيد[٢]- مىگويد: شبى براى نيازى در خانه پيامبر ٦ را كوبيدم. پيامبر ٦ به سوى من آمد در حالى كه چيزى با خود داشت كه نمىدانستم چيست. چون از نيازم فارغ شدم گفتم: اين چيست كه با خود دارى؟ ناگاه ديدم كه حسن و حسين هستند كه بر دو ران حضرت ٦ چسبيدهاند. پيامبر ٦ فرمود: اين دو پسران من و دو پسر دختر من هستند. خدايا! تو مىدانى كه من آن دو را دوست دارم، پس دوستشان بدار- پيامبر، اين سخن را سه بار تكرار كرد.
جابر[٣]- مىگويد: بر پيامبر ٦ وارد شدم در حالى كه حسن و حسين را بر پشت داشت و مىگفت: شتر شما چه نيكوست و شما چه بار نيكويى هستيد.
ابو سعيد خدرى[٤]- مىگويد: نزد پيامبر ٦ به سخن گفتن مشغول بوديم كه نيم روز نزديك شد و پيامبر ٦ را ديديم كه گاهى به راست نظر مىكند و گاهى به چپ.
هنگامى كه او را چنين ديديم آهنگ رفتن كرديم، همين كه به در رسيديم فاطمه (س) دخت پيامبر را ديديم. على (ع) به او گفت: اى فاطمه! چه چيز تو را هراسان در اين ساعت از خانه بيرون كشانده است؟ فاطمه (س) گفت: از صبح دو پسرت حسن و حسين را گم كردهام و گمان مىكردم نزد پيامبر ٦ هستند. على (ع) گفت: نزد پيامبر نيستند، باز گرد و او را آزار مده كه اينك ساعت ملاقات نيست.
پيامبر ٦ سخن على و فاطمه را شنيد و در حالى كه تنها لباس زير داشت به سوى آنها آمد و گفت: چه چيز تو را پريشان در اين ساعت از خانه بيرون كشانده است؟
فاطمه (س) گفت: يا رسول اللَّه! دو فرزندت حسن و حسين از نزد من خارج شدهاند و تا اين ساعت آنها را نديدهام و گمان مىكردم نزد تو هستند و هراسى سخت به دلم افتاده
[١] مناقب ابن مغازلى/ ٣٧٣، ح ٤٢٠.
[٢] همان/ ٣٧٤، ح ٤٢١.
[٣] همان/ ٣٧٥، ح ٤٢٣.
[٤] همان/ ٣٧٧، ح ٤٢٦.