کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ٣٠٧ - مبحث نوزدهم پيرامون فرزندان حضرت(ع)
است.
ابو سعيد خدرى مىگويد: پيامبر ٦ فرمود: اى فاطمه: خداوند، سرپرست و حافظ آن دو است و به خواست خدا گم نخواهند شد. دخترم! بازگرد كه ما براى گشتن شايستهتريم.
فاطمه (س) به خانهاش بازگشت و پيامبر ٦ از يك سو و على (ع) از سوى ديگر در پى آن دو رفتند تا اين كه آن دو را در بيخ ديوارى يافتند در حالى كه آفتاب زده شده بودند و يكى از آن دو ديگرى را پوشانده بود. همين كه پيامبر ٦ آن دو را در اين وضع ديد بغض گلويش را فشرد و خود را روى آن دو انداخت و بوسيدشان و سپس حسن را بر دوش راست و حسين را بر دوش چپ نهاد و در حالى كه آنها را آورد كه قدمى بر نمىداشت و گامى نمىنهاد مگر آن كه از داغى شنهاى تفتيده رنج مىبرد و نمىخواست حسن و حسين راه روند و رنجى را كه او مىكشد آنها بكشند و لذا خود را مانعى قرار داد در برابر ناراحتى آنها.
سليمان بن سالم[١]- مىگويد: اعمش به من حديث كرد و گفت: ابو جعفر منصور پيكى را در پى من فرستاد. به پيك گفتم: امير المؤمنين از من چه مىخواهد؟ گفت: نمىدانم. به او گفتم: به او پيغام بده كه هم اكنون مىآيم، سپس با خود انديشيدم و گفتم: او در اين ساعت براى امر خيرى مرا فرا نخوانده است و ممكن است پيرامون فضايل امير المؤمنين على (ع) از من پرسش كند، و اگر به او بگويم مرا خواهد كشت.
او مىگويد: خود را تطهير نمودم و كفن پوشيدم و حنوط كردم و وصيّت خود را نوشتم و به سوى او رفتم و عمرو بن عبيد را نزد او يافتم و لذا خداى را سپاس گزاردم و گفتم: يارى صادق از اهل بصره را نزد او يافتهام. منصور به من گفت: نزديك شو اى سليمان. من هم نزديك شدم و چون نزد او رسيدم به عمرو بن عبيد روى كردم تا دليل احضار را از او بپرسم. منصور بوى حنوط را از من استشمام كرد، پس گفت: اى سليمان اين بوى چيست؟ به خدا سوگند يا راست مىگويى يا تو را مىكشم. گفتم: يا امير المؤمنين! پيك تو در دل شب آمده است و من با خود گفتم: امير المؤمنين در اين
[١] همان/ ١٤٣، ح ١٨٨، با اختلاف فراوان در الفاظ، ولى در مناقب خوارزمى بدان دست نيافتيم.