کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ١٨١ - مبحث دوم در جهاد
چارهاى جز آن براى من باقى نمانده است.
ابن كوّاء به همراه ده نفرى كه با او بودند به ياران على پيوستند و از دين خوارج بازگشتند. تفرقه به ميان ديگران راه يافت در حالى كه مىگفتند: حكم نيست مگر از آن خدا [و از كسى كه خدا را سركشى كرده است فرمان نبايد برد]. آنها عبد اللَّه بن وهب بن راسبى و حرقوص بن زهير بجلّى، معروف به ذو الثديه را به فرماندهى خود برگزيدند و در نهروان اردو زدند. امير المؤمنين (ع) به سوى آنها رفت تا به دو فرسنگى آنها رسيد.
پس با آنها مكاتبه كرد ولى آنها نپذيرفتند. حضرت (ع) ابن عبّاس را به سوى ايشان فرستاد و گفت: از آنها بپرس چرا كينهتوزى مىكنند و هيچ مهراس كه من پشت سر تو حركت مىكنم. گفتند: كينه چند چيز را به دل داريم. على (ع) گفت: اى مردم! من على بن ابى طالب هستم، اين چند چيز كدامند؟ گفتند: نخست اين كه ما به همراه تو در بصره جنگيديم و تو تنها غنيمت گرفتن اموال را روا شمردى نه غنيمت گرفتن زنان و كودكان را؟ حضرت (ع) فرمود: آنها جنگ با ما را آغازيدند پس چون بر آنها پيروزى يافتيد به تقسيم اموال كسانى پرداختيد كه با شما به جنگ پرداختند در حالى كه زنان با شما نجنگيدند و كودكان هم كه بر فطرت خويش زاده شدهاند و نه پيمانى شكستهاند و نه گناهى از ايشان سر زده است. من پيامبر ٦ را ديدم كه بر مشركان نيكى كرد. پس شگفت مكنيد اگر من بر مسلمانان نيكى كنم.
گفتند: ما از روز صفّين ناخشنوديم كه تو نام خود را از فرماندهى مؤمنان زدودى.
حضرت (ع) فرمود: من به پيامبر خدا ٦ اقتدا كردم هنگامى كه با سهيل بن عمر مصالحه كرد و راضى نشد تا هنگامى كه رسول بودن خود را زدود.
گفتند: ما از اين سخن تو به حكمين ناخشنوديم كه: به كتاب خدا بنگريد، و اگر من برتر از معاويه بودم پس در خلافت باقىام گذاريد، و اين سخن، همان شك و ترديد ما بود. حضرت (ع) فرمود: اين سخن، شك نيست بلكه انصاف است، چنان كه خداوند مىفرمايد: فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ[١]- در حالى كه اگر در قرآن «عليكم» گفته مىشد آنها بدان تن نمىدادند.
[١] آل عمران/ ٦٠، و لعنت خداى را بر دروغگويان قرار دهيم.